- "به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.

- "دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟"

- "همه آرزویم؛ اما
چه کنم که بسته پایم..."

- "‌به کجا چنین شتابان؟"
- "به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..."

- "سفرت به خیر؛ اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را.

هر وقت این شعر رو میخونم یه بغض غریبی گلوم رو میگیره. دکتر شفیعی کدکنی رو از نزدیک دیدم. دوست داشتنی و فروتن مثل همه مشاهیر واقعی این مملکت. نمیدونم استاد چی توی وجودش داشته که این شعر اینقدر روی آدم اثر میذاره. دلم برای اون «گون» میسوزه. شاید کسی باشه که توی محل کارش با یک دنیا تجربه دچار روزمرگی شده و کسی از تجربه‌هاش بهره نمیگیره. شاید آدمهای ناتوان باشند که آرزوی حرکت دارن اما شرایط و امکاناتش رو ندارن. شاید یک آدم معلول باشه که آرزو داره بدوه اما نمیتونه. شاید اون «گون» ما انسان‌ها باشیم که توی این دنیا اسیریم. شاید اون گون «من» باشم. شاید «تو» باشی و شاید همه «ما» باشیم.

«نسیم» کی میتونه باشه؟ چقدر راحت و سبک‌بال و آزاد در حال گذره و دوست داره به جایی غیر از بیابان تنهایی سفر کنه. شاید یه دوست خوب باشه که ما رو تشویق به کارهای مفید کنه. شاید آرزوهامون باشن که میتونن آزادانه به هرجایی که دوست داریم برن. شاید توانایی‌های نهفته هر معلولی باشه. شاید اون روح پاک و ضمیر هر انسانی باشه که ما رو به خوبی‌ها هدایت میکنه. هرچی هست یه چیز خوبه. شاید اون نسیم «من» باشم. شاید «تو» باشی و شاید بتونیم همه «ما» باشیم.

استاد در کلاس- دانشگاه تهران



تاريخ : دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.