دقت کردید آدم توی مسیری که همیشه طی میکنه آدمهایی رو میبینه که ممکنه حتی هر روز ببیندشون و البته براش غریبه باشن؟ کسایی که مثل ما همون ساعت و هر روز از اون مسیر میرن؟ من هم توی مسیر آدمهایی رو می‌بینم که خیلی‌هاشون رو شاید هر روز و گهگاه ببینم. یکی از اونها دختر نابینایی هست که بیشتر وقت‌ها می‌بینم. دختری ظریف با عصای سفید. نابیناها و یا به قولی روشندلان زیادی رو دیدم که خیلی مسلط و مثل بقیه آدم‌ها قدم برمی‌دارند و حتی دوستی داشتم توی دانشگاه که به هیچ عنوان از عصا استفاده نمی‌کرد اما از من هم بهتر راه می‌رفت. بهرحال فرق این خانم با بقیه کسایی که من تا به حال دیدم در این هست که خیلی مسلط قدم برنمی‌داره. حتی از مسیرهای ویژه‌ای که به وسیله سنگ توی پیاده رو برای نابینایان گذاشتن استفاده نمیکنه و در راه رفتنش زیاد به چپ و راست متمایل میشه و گهگاه هم دچار مشکل میشه اما خب در هر صورت هر روز این مسیر رو میره و به کارهاش هم حتما میرسه و هر طور که هست از عهده‌اش برمیاد.

من بیشتر وقتها پشت سرش هستم و دیدم بعضی روزها که کسی کمکش میکنه تا از خیابون رد بشه و آدمهایی هم که از روبه روش میان مسیرشون رو عوض میکنن تا مزاحمش نباشن و اون راحت رد بشه. امروز صبح داشت جلوی من حرکت می‌کرد و همه چی مثل همیشه بود. مردم رد میشدن و نگاهش میکردن و مسیرشون هم عوض می‌کردند که سد راه اون نباشند. اما یک خانومی که داشت رد میشد اصلا این آدم روبه روش با عینک و عصای سفید و حرکتهایی با انحراف زیاد رو ندید! و محکم بهش برخورد کرد. حتی عذرخواهی هم نکرد و رد شد. طفلک دختر کمی گیج شده بود اما انگار عادت داشته باشه خودش رو کنترل کرد و باز به مسیرش ادامه داد.

بعد به این فکر کردم که واقعا ما بعضی وقتها از نابیناها هم به زبان عام کورتریم. نه فقط برای ندیدن یک آدم در روبه‌روی خودمون. اصلا برای دیدن زیبایی‌ها و نعمت‌هایی هم که داریم نابینا هستیم. دائم زبان به ناشکری می‌گردونیم و غر می‌زنیم. وقتی جسم سالم داریم قدرش رو نمی‌دونیم و اصلا فکر هم نمی‌کنیم که چه نعمت بزرگی داریم و چقدر آدم‌های زیادی هستن که حسرت و آرزوی سلامتی دارن و دلشون میخواد هیچی نداشته باشند و سلامتیشون برگرده. چقدر آدم معلول داریم که آرزوی دویدن داره. چقدر نابینا که حسرت دیدن دارند. چقدر ناشنوا که دلشون میخواد صدای دوستت دارم مثلا مامانشون رو بشنوند. چقدر بیماری درونی و بیرونی هست که مبتلاهاش آرزوی بهبود دارند.

وقتی یه خانواده خوب داریم و یا اصلا خانواده‌ای داریم به چشممون نمیاد. وقتی سقفی بالای سرمون هست و خونه ای داریم گرم و میوه‌ای هست برای خوردن،شکری بابتش نمی‌کنیم. انگار که حق مسلم ماست و کسایی که این‌ها رو ندارن یا آدم نیستن یا از یه دنیای دیگه اومدن. چه فرقی می‌کنه؟ یعنی نمیشد ما یتیم باشیم و توی بهزیستی بزرگ بشیم؟ یعنی نمیشد ما نابینا، ناشنوا، معلول، لال و یا هر محدودیت دیگه‌ای داشته باشیم؟ یعنی نمیشد ما فقیر باشیم و آواره؟

دوست ندارم بشتر از این بگم. فقط دلم میخواست آرزو کنم که مثل این خانم صبح نباشیم که به ظاهر چشم داشت و بینا بود اما جلوی خودش رو ندید. دلم میخواست آرزو کنم با این که مشکل و سختی زیاد هست اما باز هم نسبت به اطراف خودمون و اندک زیباییهاش بینا باشیم. واسه خودمون بهتره. فقط همین



تاريخ : یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.