یه بچه گربه بود. شاید کمتر یک وجب قد و هیکلش میشد که شناختمش. وقتی با آبجیم برای "ستی" توی کوچه روبه رویی غذا میبردیم اینم بدو بدو میومد و غذا میخورد. به خاطر این که یکی از بچه های میشل در هفت روزگی مرده بود و اسمش دارچین بود و خط و خالش شبیه این بود اسمش رو گذاشتم "دارچین". گاهی دنبال من راه می افتاد و من میخندیدم و خواهرم رو نشونش میدادم میگفتم بازم اشتباه گرفتی اونی که بهت غذا میده اون یکیه. از بس لوس بود و گرسنه وقتی غذا رو میذاشتم زمین میلرزید و میومیو میکرد. با صدای نازک و ملوسش. کم کم بزرگ شد اما خب مثل بقیه گربه های بیرونی به خاطر این که هر روز غذا گیرش نمیاومد لاغر بود اما فرز.

چند رو پیش سر کوچه دیدمش. دمش خشک شده بود. اینم به سرنوشت گربه سیاه و سفیده دچار شده بود. خوده این کافی بود من تا چند روزی اعصابم خرد باشه و غصه بخورم. بی انصاف‌ها دمش رو از ته قطع کرده بودند. شاید هم لای در جایی مونده بود. بهرحال داشت خشک میشد و معلوم بود چند روز دیگه میوفته. اون روز هم کمی بهش غذا دادیم و برگشتیم خونه.

شنبه 17 دی بود. آبجیم توی دلش حس کرده بود امروز حتما می‌بیندش و بلند شده بود تا کمی غذا براش ببره. آخه گاهی میرفتیم اما اون نبود. به سمت کوچه روبه رو رفته بود. هرچی نگاه کرد چیزی ندید. نور خورشید از روبه رو صاف توی چشمش خورد و ناخودآگاه صورتش رو برگردونده بود به سمت راست. خشکش زده بود جسد خونی دارچین کنار جوب آب افتاده بود. صورتش له شده بود و خونش اطراف ریخته بود. بدنش سالم بود و هنوز تازه بود. معلوم بود شاید زیر نیم ساعت باشه که اینطور شده. و غذای دارچین توی دستش بود...

اینم سرنوشت دارچین. به واقع از این دنیای نامهربون راحت شد. وقتی خواهرم زنگ زد بهم گفت خیلی ناراحت شدم. همه راه یاد خاطراتش افتادم و بغض کرده بودم. مامانم هم رفت ببیندش تا مطمئن بشه دارچینه. میگفت شاید فرشته اشتباه کرده باشه. اصلا هر گربه دیگه. طفلک هنوز یکسالش نشده بود که هم دمش اونطور شد و آخرش هم این...

دنیا که تمامش برای همه ما، همه آدم‌ها، همه حیوونها، همه جامدات و نباتات موقت و گذراست. چه بهتر که حداقل خوب زندگی کنیم و مهربان، تا شاید دنیایی بسازیم مهربان‌تر و قابل تحمل تر...



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.