وقتی عسل به دنیا اومد 24 اسفند ماه1374 بود. توی یه جعبه کارتونی پشت یه پرده در یک جای دنج. خوب یادمه ساعت کمی از 10شب گذشته بود و سریال "این خانه دور است" رو می داد که در مورد سرای سالمندان بود. من همش وسط سریال بلند می شدم و یه سری می زدم ببینم بچه ها به دنیا اومدن یا نه. خواهرم هم چند شب قبل خواب دیده بود که یه گربه کوچولوی طلایی هست که وقتی راه میره با جای پاش مهر میکنه عسل عسل. اما مامان عسلاصلا طلایی رنگ نبود و تا جایی که ما میدونستیم جفتش هم طلایی نبود اما وقتی به دنیا اومدن با کمال تعجب دیدیم که از سه تا بچه یکیش طلایی طلایی و به رنگ عسل بود و مشخصه اسمش چی میشد: عسل

عسل خیلی گربه مهربونی بود. گاهی شوت می زد اما خیلی ملوس و تو دل برو بود. چشمهای درشت و صورت خوشگل و البته اهلی بودنش باعث میشد هیکل درشتش به چشم ما نیاد ولی وقتی دیگران می دیدنش ،ازش می ترسیدن و میگفتن این گربه است یا پلنگ!

عسل طبیعی بزرگ شد و خیلی هم گربه سالمی بود و« تام کت» گربه های  محله شد. (آخه هر محله ای برای خودش یه تام کت داره یعنی گربه بزن بهادر محل که خودش رو سرکرده همه گربه ها میدونه و گربه های دیگه هم ازش حساب میبرن)

عسل شش ساله شده بود و توی این مدت شش سال اتفاق خاصی براش نیوفتاد. فقط یکبار عسل که اومد خونه نگاش که کردیم انگار یه فرقی کرده بود به نظر مضحک میومد  نزدیک تر که شد، دیدیم یه از خدا بیخبر با تفنگ ساچمه‌ای بهش تیر زده که درست توی استخون دماغش نشسته بود. احتمالا چشم گربه رو هدف داشته و خدا رو شکر تیر به چشم عسل نخورده بود. خب نمیشد کاری کرد چون تیر خیلی سفت توی استخون بود. یکی دو روز بعد تیر رو همراه با کمی چرک بیرون  آوردیم و زخمش رو ضد عفونی کردیم. عسل قوی بود و خوب مقاومت می‌کرد.

نزدیک اسفند بود و زمان جفت گیری حیوونها. عسل دیگه پا توی سن(هشت سال) گذاشته بود و قدرت قدیم رو برعکس ظاهر درشتش نداشت و بعد از یک هفته زخمی و نزار اومد خونه. دهن و لثه اش زخم بود. عسل اون سال نتونسته بود به گربه های نر دیگه پیروز بشه و شکست خورده بود. براش جایی آماده کردیم تا استراحت کنه. غذا نمی‌خورد. با سرنگ بهش شیر می‌دادیم. پنیسیلین روی زخمهاش می ریختیم و اما بهتر نشد و زخم خیلی کاری بود. چند روزی تحمل کرد و در ساعت 8:10 صبح روز2 اسفند از پیش ما رفت تا به پل رنگین کمان در بهشت بره و منتظر ما بمونه. شاد و مغرور و قوی...( میگن نزدیک در بهشت  پلی است  که به دلیل ساخته شدن از رنگهای گوناگون اسمش رو گذاشته اند«پل رنگین کمان». در یکطرف از این پل سرزمینی است از  چمن زارها و تپه ها و دره های پوشیده شده از سبزه های خرم و شاداب. حیوانات خانگی بعد از مرگشان مدتی رو در این محل  بسر  میبرند همگی باهم تمام روز مشغول بازی و خوش گذرانی هستند.  ولی تو عمق نگاهشون انگار همیشه منتظرند.... منتظرند تا انسانی که در طول زندگیشون با هم مانوس بوده اند از راه برسه و باهم دست در دست از روی پل رنگین کمان گذشته و وارد بهشت بشوند.

هر روز یکی از آنها همینطور که بادیگر حیوانات مشغول جست و خیزه یکباره دست از بازی میکشه و خیره میشه به دور دستها .. چون میبینه که صاحبش داره از آنطرف  میاد.. بعد چشماش برقی میزنه و شتابان میدوه به طرف صاحبش.. صاحبش یکبار دیگه اونو مثل زمانی که زنده بود در آغوش میگیره و سر کوچکش را نوازش میکنه و بعد دوتایی باهم از روی پل رنگین کمان عبور میکنن و  میرن به طرف بهشت..... )

یادم میاد خیلی گریه کردم و جرات نکردم جسد عسل رو نگاه کنم. پدرم بردش و دفنش کرد و من فقط گریه کردم. تا مدتها برای دوستانم از خاطرات عسل می‌گفتم و اشک می‌ریختم.

خاطرات قشنگ و زیادی از عسل دارم و هنوز هم با گذشت اینهمه سال وقتی عمیق بهش فکر می‌کنم بغض گلوم رو میگیره و با دیدن یه گربه طلایی حالم عوض میشه. عسل عاشق تخم مرغ و زیتون بود. اگر غذا را با بی‌حوصلگی جلوش میذاشتی و یا سرش رو ناز نمی‌کردی حتی اگر خیلی گرسنه بود محال بود لب به غذا بزنه. با خواهر برادرهای ناتنیش خیلی خوب میساخت و حتی ازشون مراقبت هم می‌کرد. خیلی خوش ژست و خوش بغل بود و توی بغل آدم بی‌تابی نمی‌کرد

 شکارش افتضاح بود و یادم نمیاد پرنده زیاد شکار کرده باشه و یکی هم که شکار کرده بود که نصفه جون آوردش خونه (من بی‌رحم نیستم و دلم برای پرنده‌ها هم میسوزه ولی این قانون و گردش طبیعت هست) و برادرش ازش گرفت و خوردش و عسل با سیبل‌های آویزون فقط نگاه کرد.

یک بار هم جوجه کوچیکی رو زنده آورد و پسربچه همسایه مون که چند تا خونه با ما فاصله داشت بدو بدو اومد در خونمون و با بغض گفت خاله عسل جوجه منو گرفته.  مامانم رفت تو حیاط و دید جوجه سالمه و عسل داره باهاش بازی میکنه. ازش گرفت و به بچه داد.

همه محله عسل رو میشناختن و میدونستن که گربه ماست ولی اگر صداش میزدن اون جواب نمی داد ولی با صدای مامانم هر جا که بود سر و کله اش پیدا میشد. خواهر بزرگم خیلی به عسل دلبسته بود و عسل هم اون رو خیلی دوست داشت. یادمه یه روز خواهرم داشت برای مساله ای گریه می‌کرد که عسل اومد تو و بدو بدو نزدیک خواهرم شد و پنجه‌هاش رو روی شونه خواهرم گذاشت و نگاهش کرد و اشک های روی گونه خواهرم رو آروم لیس زد تا اون به خنده افتاد.

بعد از عسل دیگه گربه طلایی نداشتیم یعنی مدتی هیچ گربه ای نداشتیم تا این‌که یه روز یه مامان گربه و دو تا بچه‌اش لب دیوار ما میو میو کردن که قصه‌ زندگی اونا رو هم به زودی خواهم نوشت.



تاريخ : جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.