همیشه وقتی توی ایوان خونه میرسیدم، تند تند کفشهام رو درمیاوردم تا نگاهش خسته نشه. میرفتم تو و خیلی ساده می گفتم: سلام آقای صابر!

مهربون جواب میداد و احوال مامان و خانواده ام رو میپرسید و همیشه آخرش میگفت: فرشته چطوره؟ منم با خنده میگفتم خوبه

دیگه بیشتر نمی موندم. سریع میرفتم پیش بچه ها. بچه های خاله ام. احساس شرم و کوچیکی می کردم. تاب ایستادنِ بیشتر نبود

 

و آقای صابر برای من یک دنیا بود...
روز 13 بهمن سرد و غمگین 86
چه تلخ ...
چه سخت ...
انگار وجود و حضورش یک رویا و افسانه بود و هنوز  هم هست. پررنگ و حاضر
دلتنگم به اندازه جای خالیش... به اندازه وسعت نگاهش... به اندازه بزرگی روحش و بی کرانه ی معصومیتش

 دلتنگم...

 دلتنگم برای روزهایی که هیجان آمدن شما را به خونه مون داشتیم

دلتنگم برای روزهایی که دعای شما قلب نگرانمون رو آروم می کرد

 دلتنگ صبح روزهای عید... دلتنگ عیدی... دلتنگ لبخند... دلتنگ امید...

 

نزدیک عید 12 سال پیش دفترخاطراتی رو براشون بردم و خواستم برام چیزی بنویسه. از شیطنت های من میخندید و اینبار هم خندید و نوشت:

در چهار سال پیش وقتی در این روز رفتید فهمیدم غم خیزی زندگی چیه و سعی کردم آرام باشم لحظه ها شاهدند که بارها با دخترت "خاطره" همراه این آهنگ زمزمه کردیم و اشک ریختیم. از سر ترس از نبود شما

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

یه شعر همون روزها از دلم جوشید و نوشتم.

 مظهر عشق خدا در دل من او بود و رفت

مهر من، محبوب من، منظور من، او بود و رفت

ساقــی عشق، باقــی جان، کــوه عرفان

 عاشق و معشوق حق او بود و رفت

خوش نوا و با صفا، با حیا و با سخا

در میان آشنایان، آشنا او بود و رفت

قلب شیدا، دیده بینا، مهربان طبع مصفا

عاشق و مجنون حق، عارف و معروف رب او بود و رفت

مصطفی مدح می گفت و علی را وصف کرد

صابر کرمانی شیرین سخن او بود و رفت



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.