مولایم علی فرمود: مومن کسی است که غم را در دلش پنهان و شادی را در چهره اش آشکار سازد. مومن نیستم اما همیشه سعی کردم به این جمله عمل کنم. من دفتر خاطرات دارم و از غمهای گاه و بیگاهم در اون مینویسم. توی ایمیلها و بعد هم این وبلاگ از تجربه ها و گاهی یادواره و ادبیات مینوشتم. الان توانایی نوشتن از غمی که در دل دارم رو ندارم و قصد نوشتن ازش هم ندارم که در نوشتن نمی گنجد.

خدایا من دوستان مهربانی دارم که مایه دلگرمی و مباهات من هستند. فرصت این که به تک تک محبتهای شما در نظرات جواب بدهم نیست و البته باز هم در کلمات جای نمیشه. فقط از شما ممنونم و برای همه شما دل شاد و آرام آرزو دارم و این که در کنار خانواده زندگی زیبایی داشته باشید. براتون دعا میکنم هر زمان... هر زمان... هر زمان که به یاد پدرم باشم که این یاد همیشگی و دائم است تا ابد...

خداوندا دلم تنگ است / سراپایم پریشان است

درون سینه ام فریاد و غوغایی نهفته، مشت می کوبد

می فشارد بغض با دستان گلویم را

و من آشفته از دردم

و حیرانم..

چه مظلومانه او را نزد خود خواندی

شب میلاد پیغمبر

چه معصومانه گفت لبیک!

و من ماتم

مبهوتم..

باورش سخت است که من دیگر نخواهم دید نگاه پر ز مهرش را

دگر در خواب خواهد گفت: بیا بابا

دو دستش باز و من با خنده خود را لوس خواهم کرد

نازم را خریدار است

او باباست...

خداوندا من از مردن نمی ترسم

اگر باور کنم نشنیدن صدای گرم و پاکی

که با هر خنده ام می گفت:

«قِه‌ضات به کَفه‌ی لَه عمرم کَچه باشه‌گی باوکی»

 

معنی جمله کردی ( آخر شعرم) که پدرم همیشه میگفت: «درد و بلات به جونم دختر خوب بابا»



تاريخ : جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.