سال 91 شروع شد

نمی خوام از این که چقدر امسال با پارسال فرق داشت بگم. این که بجای عطر سمنو، بوی حلوا پخش بود. این که با لباس مشکی و قرآن به دست جلوی عکس بابا نشسته بودیم و پر از دلهره و استرس بودیم. این که عمو و زن عمو و عموزاده ها بودن اما اونی که باید، نبود. این که چقدر سرگردون و پریشون دنبال بابا می گشتیم. این که هفت سین بین ما: سردی و سادگی، سکوت، سایه غم، سرگردونی، سراسیمگی و سربزیری بود. این که سال که تحویل شد بهم نگاه کردیم و بغضمون ترکید، پس بابا کو؟ بابا کو؟؟؟؟ چرا نمیخنده و دست نمیزنه و زود نمیاد بوسمون کنه؟ چرا بهمون عیدی نمیده؟ و این که مثل هرسال برای شادی روح اموات قرآن بخونیم و بردن اسم پدر بینشون چقدر زجرآور... نمی خوام از این بگم که.......

فصل بهار آغاز شد. فصل رویش. فصلی که به روایت یادآور قیامت هست از این جهت که زمین مرده به دست قدرت خداوند متعال زنده می شود. فصل حیات و زیبایی و رویش که به اذن پروردگار به پهنه هستی سایه انداخته.

 دیدن جوانه های سبز کوچک بر شاخه های خشک درختان زبان مرا به حمد و ستایش باز می کند: خدایا، خدای بخشنده  و مهربان تو را سپاس می گویم بر نعمتهای بی شماری که به من عطا فرمودی و ای خدای قادر و حکیم صبر خواهم کرد بر امتحانهایی که بر من روا می داری.

خدایا، خدای بزرگی که بر هرچیزی توانایی، در این آغاز و شروع آرزویم برای همگان و مخصوصا عزیزانم، صحت و عافیت، مکنت و عزت، شادی و شهامت، سربلندی و سعادت، عاقبت به خیری و معنویت است. قسم میدهم تو را به جلالت به آنها، اینها را ارزانی فرما. آمین

 



تاريخ : پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.