بعد از 20 بهمن دیروز اولین پنجشنبه ای بود که سرکار رفتم. کار زیاد بود و توی هفته نشد که انجام بشه. صبح خوبی هم بود تا نزدیک ظهرش با همکارم هرچی کار عقب مونده بود انجام دادیم و نزدیک ظهر سرمون خلوت شد. همکارم زودتر رفت و من تنها شدم و دلم خیلی گرفت. نه برای رفتن اون کلا این روزها همینطورم. خوبم و یکدفعه حالم عوض میشه مخصوصا پنجشنبه ها چون وقتی میرفتم خونه بابا بود و تنها روزی بود که می تونستیم دور هم ناهار بخوریم. خلاصه راه افتادم و مسیری رو پیاده رفتم و جای این که سعی کنم خودم رو آرام کنم تند تند فکرهای منفی کردم. دلتنگی شدید و درد یتیمی حسابی روی قلبم سنگینی می کرد. من غمگین با فکرهای منفی و یه عالمه بغض توی گلو تا برسم خونه این اتفاق ها واسم پیش اومد:

1- توی راه یه آقا بهم تنه زد و جای معذرت خواهی گفت مگه کوری؟!

2-  به محض ورود به ایستگاه مترو دیدم دارن پلیس مترو رو صدا میکنن و دو نفر در حد مرگ دارن هم رو میزنن و فحش میدن (از دعوا متنفرم)

3- توی مترو که جمعیت زیاد بود فن هم خراب و هوای بد و نامطبوع

4- صدای مسج خوشحالم کرد وقتی باز کردم یکی از دوستانم که چند سال پیش مادرش رو از دست داده بود و همیشه با متن های امیدوار کننده دلداریم میداد این رو نوشته بود:

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد                   باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

غنچه، شوقی بشکوفا شدنش نیست دگر            باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم آب شده مثل کویری تشنه                     شادی از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هرسال  درین فصل شکوفا میشد              باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

خب با این دیگه حسابی ناامید شدم.

5- وقتی پیاده شدم از پله برقی بالا برم. آخرین نفر بودم. یه خانواده افغانی جلوم بودن. تقریبا یه پیرزن و خانم جوون و یه بچه. پیرزن تعادلش رو از دست داد و اومدن به هم کمک کنن و هرسه روی من افتادن من پرت شدم روی پله ها. حالا پله خاموش نشده و من نه میتونم اونا رو از روی خودم بلند کنم و نه میتونم خودم بلند بشم. بالاخره از اون زیر خودمو نجات دادم و زنده رسیدم بالا! سرتا پام که خاکی بود و همه جام درد میکرد مخصوصا پای راستم. عده ای نگران ایستاده بودن که کمکمون کنند. خانمه که طوریش نبود برگشت با همون لهجه جالبش گفت: داغون شدی خانم؟ خنده ام گرفته بود میخواستم بگم: حسابی به لطف شما. ولی نه حرفی زدم و نه چیزی گفتم آروم حرکت کردم. تا بیرون رفتن از ایستگاه مترو خاکهای روی لباسم رو پاک کردم. تقریبا لنگون لنگون رسیدم به ایستگاه تاکسی و سوار شدم.

6- همه اینها رو تصور کنید در عرض یک ساعت واسه آدم پیش بیاد. بعد راننده تاکسی نه بذاره نه برداره یه آهنگی رو روشن کنه که به شدت یک خاطره مشترک با پدرت رو برات زنده کنه! با صدای خواننده که میخوند: "تو که لپات تپله بابت لپات بابات میمیره" بعد یادم افتاد واسه بابا چقدر با این آهنگ خودمو لوس میکردم و میرقصیدم، رفتم توی خاطرات.

نمیدونم از درد توی قلبم بود یا سوزش ساق پام که بی صدا و بی کنترل اشک میریختم. نگاهم بیرون بود و میدونستم کسی متوجه ام نیست اما تمام زیر چونه ام خیس شده بود.

خدایا امتحانهایی که میگیری خیلی سخته. گاهی دلم میخواد برگه ام رو بدم و برم اما یادم میاد مثل همیشه چشم امید مامان و آبجی ها به موفقیت منه.

باباجونم قانون علم رو به هم زدی. نبودنت وزن داره! تهی اما سنگین... خیلی سنگین

 

پی نوشت:وقتی اومدم خونه حسابی درد داشتم. کمی تعریف کردم و خندیدیم. بعد سرخاک بابا رفتیم و حالم کلا بهتر شد. همش هم صدای زنه میاد گوشم که میگه: داغون شدی؟ با اینکه کل ساق پام و زانوم کبود شده خنده ام میگیره. الان حالم خوبه و به خودم میگم: گر نکوبی شیشه غم را به سنگ                           هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

زندگی همینه دیگه... باید صبر کرد... گرچه قبلا به نظرم قشنگ تر بود.. اما حالا نه

 



تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.