بعد از عسل گربه نداشتیم تا چند سال. یه مدتی بود همش آبجیم می گفت ای کاش بازم گربه داشتیم و چقدر دلم گربه میخواد. منم میگفتم حالا تا ببینیم چی میشه چون ما که هیچکدوم خونه نیستیم و شاید مامان حوصله نکنه. یه مامان گربه ای بود که میومد لب دیوار و مامانم اینا بهش غذا میدادن و بعد از مدتی هم دو تا بچه هاش رو می آورد و غذا میخوردن. یک شب تابستونی طبق معمول توی حیاط نشسته بودیم و واسه خودمون پیک نیک راه انداخته بودیم. بوی کباب که بلند شد دونه دونه گربه ها پیدا شدن و ما هم که از گلومون پایین نمیره اونا نگاه کنن و ما بخوریم. دو تا بچه اون مامان گربه که اومدن حیاط و توی باغچه. هردوشون هم خیلی خوشگل بودن اما یکیشون به نظر بی‌حال و مریض احوال بود. مامانه هم که کمی غذا خورد رفت و بعد از اون هم ندیدیمش. همیشه میگم یعنی بچه هاش رو به ما سپرد؟ نمیدونم.

خلاصه این دو تا بچه توی حیاط بودن و حسابی با مامانم جور شده بودن. یه روز مامانم گفت دیدم یکی از بچه گربه ها بی تابی میکنه همراهش رفتم ببینم چی میگه و دیدم رفت پشت انبار و شروع کرد ناله کردن و مامانم نگاه کرد و دید خواهر بچه گربه مرده و داداشه بی تابی می کرده. خیلی دلمون سوخت و بعد از اون مامانم همش حواسش به بچه گربه تنها بود. خواستیم براش اسم بذاریم دیدیم مامانم قبلا واسش اسم گذاشته. «اوباما» که بعد مختصر شد و شد «اوبا».

      

روزها گذشت و اوبا و مامانم خیلی با هم جور شدن. منم هر روز از سرکار که می اومدم توی حیاط کلی باهم بازی می کردیم. اتفاقا شده بود مونس مامانم و گاهی غروبها که برمی گشتیم می دیدیم مامانم نشسته و بافتنی می بافه و شعر زیر لب زمزمه می کنه و اوبا هم با کلاف کاموا بازی میکنه. اینطوری شد که اوبا شد گربه عزیز دردونه خونه ما.

نمی دونم چطوری بود که اینقدر توی دل ما جا باز کرد. خیلی هم خوشگل بود. روزهای خیلی خوبی با اوبا سپری شد. خستگی کار از تنم در می اومد وقتی غروب برمی گشتم و اوبا بدو بدو می اومد طرفم و بند کیفم رو می گرفت و من کمی از غذای ناهارم رو از سازمان براش آورده بودم رو بهش می دادم و اونم کیف می کرد.

اوبا رو فقط نه ما بلکه همسایه هامون هم دوست داشتن. گربه خیلی مهربون و مودب و لوسی بود و خودش رو واسه همه لوس می کرد. از بچه ها نمی ترسید و با هر بچه ای که می اومد خونه مون بازی می کرد. از همه هم بیشتر مامانم رو دوست داشت. زمستون بود و هوا هم سرد شده بود. اوبا توی خونه می خوابید. یعنی یاد گرفته بود قبل از خواب می رفت بیرون و دستشوی می کرد و شب روی تشکش زیرمیز کامپیوتر می خوابید تا صبح که من میخواستم برم سرکار. خیلی باهوش بود.

   

اوبا یه دوست خیلی خوب هم داشت. یه گربه با رنگ و آب خود اوبا اما کمی روشن تر. که بعدها «میشل» صداش کردیم. دختر خیلی خوبی بود و همیشه کمی از غذای اوبا رو هم می خورد و چقدر من لجم می گرفت که اوبا گاهی اول صبر می کرد که میشل بخوره بعد خودش می خورد. می گفتم بابا حداقل اول خودت سیر بشو نترس به میشل خانم هم غذا میدیم.

توی اسفند بود که اوبا سه روز گم شد. خیلی حالمون گرفته بود و ناراحت بودیم. حدس می زدیم شاید برای جفت گیری رفته باشه اما بازم دلمون شور میزد. تا اینکه یه شب برگشت. زار و نزار و کتک خورده و مریض احوال. شروع کردیم بهش رسیدن و حالش بهتر شد. زخمی که برداشته بود کوچیک بود اما عمیق و کم کم خوب شد. ولی دیگه به اون شادابی قدیم برنگشت تا بهار شد.

اردیبهشت بود که احساس کردیم شکم اوبا بزرگ شده. اولش فکر کردیم داره تپل میشه. بعد من هر هر بهش می خندیم و میگفتم اوبا اگر مرد بود هم زن ذلیل میشد هم از این شکم دارها بود و بعدش کلی قربون صدقه اش می رفتم اما وقتی متوجه شدیم کمی غیر طبیعی هست سریع بردیمش دکتر. اول حدس زدن شاید چیزی خورده مثل دکمه و باعث ورم شده. عکس گرفتن و چیزی نبود. گفتم شاید انگل داره که اونم چون مرتب داروی ضد انگل میخورد بعید بود و بالاخره بعد از آزمایش خون فهمیدن که اوبا اف آی پی داره. (نوعی بیماری ویروسی که مخصوص گربه هاست و قابل توجه خوانندگان عزیز که این بیماری اصلا به هیچ عنوان قابل سرایت به آدم نیست و البته در هیچ جای دنیا درمان هم نداره) آیا چیزی بدتر از این هم میشد؟ اوبا کوچولو یه بیماری لاعلاج گرفته بود. هیچوقت یادم نمیره که سرکار بودم و خواهرم زنگ زد و گفت الان دامپزشکی هستیم و دکتر گفت اوبا دیگه خوب نمیشه و من وقتی اینو شنیدم نتونستم باور کنم و نشد جلوی اشکم رو بگیرم. همیشه از درک و دلداری همکارهای مهربونم ممنون و متشکرم.

   

اوبا بیمار بود و هر روز ضعیف تر میشد. کمی در مورد بیماری توی اینترنت هم تحقیق کردم و البته از دکتر و ژاله عزیزم هم کمک گرفتیم. روزهای سختی بود تا 25 اردیبهشت که اوبا راحت شد و این دنیای سخت رو ترک کرد.

متن زیر نوشته من در اولین سالگرد اوبا هست که اینجا آوردم.

امروز 25 اردیبهشت. سال پیش در همچین روزی من اصلا خوشحال نبودم. اینقدر غمگین بودم که نمیتونستم توی محل کارم از ریختن اشکهام جلوگیری کنم. چرا؟ به خاطر این که "اوبا"ی کوچولو و عزیزم از دنیا رفت. اوبا گربه خوشگل و مودب و ملوسی بود که فقط یکسال کنار ما زندگی کرد.

 توی این مدت چنان جایی توی دل ما باز کرده بود که خودمون هم تعجب می کردیم. اما یه روز بیمار شد و از پیشمون رفت.

اون روزا اوبا بلند نمیشد که راه بره. با توپش بازی کنه و یا دنبال هر چیز متحرکی بدو بدو کنه. بالای سرش می نشستم. نفسش درست  درنمی اومد اما با صدای نحیف شروع می کرد خر خر کردن ( گربه ها وقتی خوشحال و راضی باشن و کسی که دوستش دارن پیششون باشه خرخر می کنن) بهش می گفتم اوبا تو می فهمی من چی میگم؟ اوبا میدونی من خیلی دوستت دارم و نمی خواستم اینطور بیمار باشی؟ میدونستی دوست داشتم مثل بقیه گربه هام عمر کنی؟

   

فقط نگاهم می کرد و خر خر می کرد و اگر جونی داشت نوک انگشتم رو لیس می زد. عاشق بستنی بود و اون روز شاید اندازه یه قاشق چای خوری بهش بستنی دادم. چیزی که عذابم میداد این بود که دوست داشت بخوره اما نمیتونست. قبل از خواب باهاش خداحافظی کردم. مطمئن نبودم که امشب را تا صبح دوام بیاره. میدونستم اوبا درد میکشه و این آزارم میداد. فقط پوست و استخون بودو ماهیچه ای نداشت. امیدوار بودم ژاله ( دوست عزیزم که گربه ای به اسم اسکندر داشت که 17 سال عمر کرد) به اسکندر گفته باشه که کنار اوبا بره . خودمم از عسل خواستم که اوبا رو تنها نذاره.

ساعت دو شب  اوبا برای همیشه از پیشمون رفت. باد آروم بهاری موهای تنش رو تکون میداد و من با استرس میگفتم شاید نفس میکشه اما اوبا رفته بود. خیلی آروم. هنوز هم خوشگل بود. صورتش مظلوم و بدون درد بود. شاید دیگران با خوندن این نوشته ها بخندند اما من واقعا محبت رو توی چشمهای حیوونها دیدم. و میدونم اوبا هم هرجا هست پیش عسل منتظر ماست. توی وعدگاه . پل رنگین کمان

   

پی نوشت: امروز 25 اردیبهشت سال 91 هست. دو سال گذشته و چه اتفاق‌هایی برای من رخ داده! کاش همه چیز مثل همون روزها بود که اوبا زنده بود و شاد بودم.



تاريخ : دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.