امروز صبح که داشتم می اومدم سرکار، توی دلم آرزو می کردم که کاش هم به موقع برسم و هم هفته خوبی پیش رو داشته باشم، نزدیک متروی میدون فردوسی دیدم یه پسر بچه کوچیک ( 6 یا 7 ساله) دنبال یه پرنده بی نوا کرده و همش میخواد بگیردش. "یاکریم" بیچاره  هم بدو بدو میکنه و نمیدونم چرا نمی پرید. وقتی به پسرک نزدیک شدم آروم دو تا شونه اش رو از پشت گرفتم. برگشت با ترس نگاهم کرد. درسته اول صبح بود و منم روزه و کمی خوابالو اما سعی کردم با انرژی و مهربون بهش لبخند بزنم. بعد گفتم: آقا کوچولو این پرنده هم مثل الان تو ترسیده . چرا میخوای بگیریش؟ ببین خودت چقدر ترسیدی من گرفتمت. مطمئن نبودم پسربچه میفهمه من چی میگم و منظورم رو گرفته یا نه. اما از اونجایی که میدونم دل بچه ها پاکه امیدوار بودم درک کنه. همین حین بود که مامانش هم اومد و متعجب نگاه کرد. من بازم با لبخند توضیح دادم که منظورم چی بوده. خانمه هیچی نگفت و یه نگاه خاص بهم کرد. شاید هم فکر کرد دیوونه ام که بچه اش رو ترسوندم تا بهش ترس یه پرنده رو نشون بدم. ولی مگه غیر از اینه؟

چرا گاهی اشرف مخلوقات بودنمون رو میخواهیم با زورگویی و آزار مخلوقات خدا نشون بدیم؟ چرا با مهربانی و کمک، به زمین و زمان و کائنات ثابت نمی‌کنیم که ما سزاوار این لقب هستیم؟

خلاصه پرنده خوشبختانه پرید و رفت و منم به موقع به محل کارم رسیدم و آرزو کردم حداقل پسره توی ضمیر ناخودآگاهش فهمیده باشه چی میگم. اگر بزرگترش خرابش نکنه!

 



تاريخ : شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.