حدود چند ماه پیش خواهرم دیده بود که داود (پسر هاجر خانم) در حالی که بچه‌اش بغلش هست توی دست دیگه‌اش یه پرنده خوشگل هست. پرسیده بود و جواب شنیده بود که گوشه پیاده‌رو پیداش کرده و آورده. من و خواهرم هم با یه سبد که از بینش یه میل بافتنی ضخیم هم رد کرده بودیم و یه مشت تختمه آفتابگردون خام رفتیم خونه هاجر خانم (این آفتابگردون ها رو بابام از باغ دوستش چیده بود و آورده بودناراحت) تا به پرنده طفلک بی‌پناه کمک کنیم. اتفاقا وسایلی که بردیم خیلی هم کارا بوداز خود راضی. پرنده ترسیده بود اما انگار از امکانات بدش نیومد و بعد از چند دقیقه هم شروع کرد تخمه شکوندن.

شب توی خونه اینقدر توی اینترنت جستجو کردم تا فهمیدیم از شاخه طوطی‌هاست و اسمش هم هست «عروس هلندی» واقعا هم عروسی بود واسه خودش. خیلی دوست داشتیم که خودمون نگهش داریم و ازش مراقبت کنیم اما واقعا کی میتونه یه پرنده کوچیک رو بیاره جایی که هر لحظه چند جفت چشم گربه‌ بهش خیره میشه. دل پرنده طفلک خالی میشد و حتما سکته می‌کرد.

دست هاجر خانوم هم درد نکنه براش قفس خریدن و ازش نگهداری می‌کردن ( یه روز مامانم رفته بود خونه‌شون پرسیده بود خب از عروس خانوم چه خبر؟ همسایه هم فکر کرده بود منظور مامانم زن داود (عروس خودش) هست و گفته بود: بد نیست خوبه سرش با بچه اش گرمه!!!نیشخند مامانم هم هیچی نگفته بود و اومد خونه تعریف کرد کلی خندیدیم). اما این روزها که هاجرخانوم میخواد خونه‌اش رو خراب کنه بسازه این پرنده بی پناه و سرپرست مونده. خیلی دلم براش میسوخت از طرفی هم امکان نگهداریش توسط خودمون نبود. اما از اونجایی که برنامه ریزی های خداوند همیشه بهتر از ماست یه روز به طور اتفاقی "یکی" گفت که یه دوست داره که دامپزشک هست و به پرنده‌های زخمی کمک میکنه و تخصصش عروس هلندی هست! از ربط این موضوع به اون موضوع هنوز هم کیف میکنم. فکر کنید یه دامپزشک پیدا بشه که تخصصش دقیقا همون پرنده‌ای باشه که داری غصه بی‌پناهیش رو میخوری! جالب نیست؟

خلاصه قرار شد که این پرنده خوشگل رو تحویل "یکی"  بدم که اونم بده به کسی که قرار بود. خب چطوری؟سوال من که هر روز سرکارم! از اونجایی که من به هیچ کدوم از مخلوقات خدا بی تفاوت نیستم پا شدم رفتم پیش معاونت حفاظت فیزیکی محل کارم (کسی که برای ورود و خروج کالا یا هرچیزی ازش مجوز بگیریم) و گفتم ببخشید میشه من فردا یه پرنده با خودم بیارم سرکار؟! البته توضیح نمیدم چقدر تعجب کرد و من هم خیلی خلاصه مساله رو بیان کردم که راه خونه‌مون دوره نمیتونم برم و بیام و باید بیارمش اینجا تا ظهر بمونه و بعد بدمش به کسی دیگه. و چون آدم مهربونی بود قبول کرد و فقط گفت با خودت بالا نبرش بذار پیش آقای فلانی (که همونجا نشسته بود) توی اتاق انتظامات. منم کلی تشکر کردم و خوشحال برگشتم بالا.

حالا چطوری بیارمش سازمان؟؟؟خیال باطل همیشه یه حرفی میزنم بعد بهش فکر میکنم. اینقدر از خودم حرصم گرفت.عصبانی مثل آوردن آبگوشت بزباش به سازمان! اول قول دادم بعد عزا گرفته بودم آخه چطوری آبگوشت میارن محل کار. حالا هم همه مسیر فکر میکردم چطوری صبح زود با یه قفس راه بیوفتم و بیام سرکار؟؟

وقتی برگشتم خونه اول رفتم یه سر بهش زدم. خیلی خوشگل بود. توی چشمش نگاه کردم و باهاش حرف زدم. کاش کسی نگهش میداشت که نزدیکم بود میشد ببینمش. پرنده هم دهنش رو باز کرد صداهای بامزه‌ای از خودش درآورد. غصه رو توی چشم هاجر خانوم هم دیدم.

صبح که حرکت کردم (آبجیم هم همراهم بود برای کمک احتمالی) شروع کرد جیغ زدن. بدشانسی باد شدید هم میومد. یه پارچه روی قفس کشیده بودیم اما کم بود. آب و تخمه هم توی کیفم گذاشته بودم. برگشتیم یه شال بزرگ هم از پایین دور قفس گرفتم. محیط قفس که تاریک شد آروم گرفت و البته باد هم اذیتش نمی‌کرد. تا خود میدون فردوسی که اومدیم یه دونه صدا هم نداد. تمام راه توی دلم باهاش حرف میزدم و براش آرزوهای خوب می‌کردم. گاهی هم صدای «تق» شکوندن تخمه هم میومد که هر بار با هر صدا میگفتم: جووونم قربونه تق توقت برمقلب

جلوی در سازمان از آبجیم خداحافظی کردم و رفتم تو. همکارم که قرار بود پرنده پیشش باشه نیومد بود منم بردمش بالا اتاق خودم! خدا رو شکر اندازه‌ای هم آبرو و محبوبیت داشتم که نگهبانی ازم چیزی نپرسه که این بسته بزرگ چیه؟! توی اتاقم گذاشتمش و کمی آب براش ریختم. خیلی فرصت قربون صدقه‌اش نبود چون اول صبح گزارشی خواسته بودن و همکارم مشغول تهیه گزارش بود و منم کمی کمکش باید می‌کردم. جلسه‌ای هم قرار بود برگزار بشه که درست نبود پرنده توی اتاق باشه البته به نظر من هیچ اشکالی نداره. مگه چی میشه؟ اما به نظر دیگران درست نبود.

نگران بودم کمی به دوستانم فکر کردمخیال باطلخیال باطل. بذارمش اتاق کنارمون طبقه 11؟ بذارم پیش مریم طبقه 4؟ رییسش چی میگه؟ بذارم پیش دوستام توی روابط عمومی؟ آخه اونجا هم محل رفت و آمد هست و شاید درست نباشه؟ پیش همکارهای طبقه همکف؟ طبقه 10؟ ببرمش طبقه رستوران؟ طبقه5 هم دوست دارم میتونستم ببرم اونجا. طبقه اول هم دوستانی داشتم. با خودم گفتم خدا رو شکر که اینهمه آدم خوب و دوست دوربرم هست. توی همین فکرها بودم که همکارم زنگ زد و گفت: عروس خانوم ما رو بردار بیار پایین! خوشحال شدم و بردمش و گفتم که ایشون آقا عروس هستند نه عروس خانم!

توی روز هم شده بودم مثل این مامانهایی نگرانکه بچه‌شون گذاشتن پیش یکی و نگرانش هستند. زنگ میزدم و حالش رو میپرسیدم و میگفتم اگر شلوغ میکنه بگید و میشنیدم که: نه نه پسر خیلی خوبیه و ساکت بازی میکنه. فکر کنم حسابی هم با هم رفیق شده بودند. حس خوبی به پرنده‌ دارم و دوستش داشتم.

ساعت از 12ونیم رد شده بود "یکی"  زنگ زد و گفت بیارش پایین که ببرمش. رفتم پایین و قفس رو بردم پارکینگ. جیغ میزد. نمیدونم ترسیده بود یا علت دیگه‌ای داشت. قلبم تند تند میزد. صداش توی پارکینگ پیچیده بود. مدیرش هم توی ماشین بود و گفت نذارش صندوق عقب و بذار همین صندلی عقب. چقدر خوشحال شدم خدا میدونه. خیلی زود باهاش خداحافظی کردم و بازم سفارش کردم.

وقتی رفت به شالی که دستم بود و تخمه‌ها و بطری که براش آب آورده بودم نگاه کردم دلم گرفت و اشکم دراومد. از طرفی هم خجالت میکشیدم یکی از همکارها منو ببینه. اومدم بالا اول کمی گریه کردم سبک شدم اما همش دلم پیشش بود. خدا کنه "یکی" درست رانندگی کنه اذیت نشه. براش آیه‌الکرسی خوندم تا هرجا که هست خدا محافظش باشه. ایشالا یه زن خوب هم بگیره و جوجه دار بشه و زندگی خوبی داشته باشه.

توی راه برگشت احساس دلتنگی کردم: خدایای خوب و مهربون من! تو که حواست به یه پرنده کوچیک طوری هست که یه آدم خوب پیداش کرد و پیش یه آدم خوب موند و بعد ما مراقبش بودیم و باید من به طور اتفاقی دوستم از پرنده‌ها حرف بزنه متوجه این دامپزشک بشم و تخصصش هم دقیقا این نوع پرنده باشه و درست در همین زمان‌ها همسایه‌مون دیگه نتونه ازش پرستاری کنه و ... یعنی حواست به من نیست؟ مگه میشه نباشه. تو اینطور به هرچیزی نظم و برنامه دادی مگه میشه زندگی من بدون نظم و برنامه تو باشه؟ تو که در زندگی یه پرنده به اون زیبایی حضور داری مگه میشه در زندگی من حضور نداشته باشی؟ فقط اون پرنده میدونه و همیشه حست میکنه و من گاهی یادم میره چون من فراموشکارم نه تو...

سپاس ویژه از  "یکی" خوب، آقای مدیر بسیار محترم و مهربون و با فرهنگ، همکار خوبی که این چند ساعت نگهش داشت، آبجی جونم که همراهم اومد و کسی که در آینده مراقب پسر کوچولوی ما خواهد بود.

پی نوشت: صبح هم خبردار شدم  که یه سرپرست بسیار خوب براش پیدا شده. خدارو شکر



تاريخ : دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.