میشل خانوم رو همه میشناسن. مامان گربه مهربونه خونه ما.  میشل دوست اوبا بود. از همون بچگی با هم دوست بودن و جالب این بود که اصلا با هم دعواشون نمیشد. البته اوبا هم اهل دعوا نبود. یادم میاد یه بار که داشتیم میرفتیم مسافرت خیلی ناراحت بودیم که اوبا رو تنها میذاریم اما وقتی دیدیم توی حیاط با میشل بازی میکنن و سرگرم هست خیالمون راحت شد ( وقتی ما مسافرت میرفتیم غذای اوبا رو همسایه مون (مکرمه خانم) هر روز میداد) این دو تا با هم دوست بودن تا وقتی اوبا مریض شد.ناراحت نه تنها من بلکه همسایه هامون (مکرمه خانم و هاجر خانم) هم هرگز روز آخری که اوبا زنده بود رو فراموش نخواهیم کرد. اوبا کاملا بی حال بود. کمی در کوچه باز بود که بتونه بیرون رو تماشا کنه و مامانم با مکرمه خانوم حرف میزد. اوبا بی حال نشسته بود و میشل اومد کنارش. صورت هم رو بو کردن و میشل آروم آروم سر و صورت اوبا رو لیس می زد و با صدای آرومی میو میو میکردن، انگار با هم حرف میزدن. همه تحت تاثیر این صحنه قرار گرفته بودیم.نگران اوبا همون شب از دنیا رفت. همسایه مون هنوز هم که یادش میاد بغض میکنه. ما نمیدونستیم که میشل اون زمان بارداره.

   

اوبا که رفته بود خیلی ناراحت بودیم و همش خاطرات اوبا رو میگفتیم و غصه میخوردیم. تا جایی که با خودمون حساب کردیم که اصلا دیگه گربه نداشته باشیم  که بخواهیم براش اینهمه غصه بخوریمافسوس. یعنی احساس کردیم برای ما که احساساتی هستیم غم از دست دادنشون سخت تر از نگهداریشون هست. اما دوست مهربان و عزیزم خانم ژاله تشویقم می کرد که یه گربه دیگه از این بچه گربه هایی که بی سرپرست هستند رو نگه داریم. میشل بعد از مردن اوبا یه مدتی نیومد انگار اونم برای اوبا غصه میخورد. اما چند روز بعد سر و کله اش پیدا شد! مامانم اون وقت بود که تشخیص داد میشل حامله هست و  شروع کرد به غذا دادن بهش چون حیوونهای باردار نمیتونن حداقل مثل بقیه دنبال غذا برن مخصوصا که حدس میزدیم که بچه های میشل برای اوبا هستند.

میشل از ما می ترسید و زیاد نزدیکمون نمیومد ما هم کاری به کارش نداشتیم اما واقعا دختر آروم و خوبی بود و ما دوستش داشتیم. شکمش هم روز به روز قلمبه تر میشد. خیلی بانمک بود. وقتی میخوابید توی حیاط ما هم با فاصله مینشستیم و نگاش میکردیم. حرکت بچه هاش توی شکمش دیده میشد و صحنه خوشایندی بود.از خود راضی یه روز دیدم خیلی له له میزنه. هوا هم گرم بود البته ما هم میخواستیم بریم مهمونی. تشخیص دادم وقت به دنیا اومدن بچه هاش هستیول. کاری هم نمیشد کرد چند تا جعبه گوشه حیاط  گذاشته بودیم. کمی آب خنک و غذا براش کنار جعبه ها گذاشتیم و رفتیم. شب که اومدیم هیچ خبری نبود. میشل هم نبود. فکر کردیم شاید اشتباه کردیم. صبح من در مسیر رفتن به سازمان بودم که خواهرم زنگ زد و گفت میشل برای خوردن غذا اومده و شکمش کوچیک شده و جایی دیگه بچه هاش رو به دنیا آورده. خیلی خوشحال شدم. و وقتی چند دقیقه بعد زنگ زد و با هیجان گفت که بچه ها رو توی جعبه حیاط پیدا کردن بیشتر ذوق کردم. من عاشق و دیوونه بچه گربه امخوشمزه. گفت یکیش سفیده سفیده یکیش خیلی سیاهه و دوتاش هم رنگی. چهارتا بچه گربه؟ دلم میخواست روز زود تموم بشه و برم خونه ببینمشونهورا.

  

وقتی میشل حامله بود تصمیم گرفتیم اسم ادویه ها رو بذاریم روی بچه ها. برای همین اسمهاشون اینطور انتخاب شد: اولین بچه یه دختر نازنازی سفید رنگ بود که اسمش شد «گل پر»، بعدی یه پسر سفید-طوسی بود که اسمش شد «جینجر» به معنی زنجبیل، سومی هم یه پسر تند و تیز سیاه-سفید بود که شد «فلفل»، و آخری هم یه دختر کوچولو ضعیف بود که توی رنگ بدنش قهوه ای داشت شد «دارچین» . بله این چهارتا شدن مزه و طعم زندگی ما !قلبقلب

   

از رنگها و توضیحاتی که دادم کاملا مشخص هست کی به کیهچشمک

بچه های سالمی بودن اما خیلی ضعیف و کوچولو. ما قبلا هم نوزاد گربه داشتیم و میدونستیم که باید چطوری باشند. البته میشل هم جثه کوچیک و ظریفی داشت. متاسفانه به علت ضعف خود دارچین و کم شیری میشل در هفته اول تولد «دارچین» از دنیا رفت.گریه بعد از اون برای این که بقیه براشون اتفاقی نیوفته با مشورت دکتر شروع کردیم به شیر کمکی بهشون دادن. شیر کم چرب رقیق شده با قطره چکون! گل پر که اینقدر جیغ میزد و شلوغ می کرد که درست شیر نمی خورد و ما و میشل رو کلافهکلافه می کرد. جینجر عین یه پسر خوب شیرش رو میخورد و میخوابیدبغل. اما فلفل یه روز مثل جینجر آروم میخورد، روز بعد مثل گل پر جیغ میزد! و این یکی گیجمون می کرد!هیپنوتیزم

   

اینجا بچه ها چهارماهه شدن. به سر روی پای مادر  گذاشتن فلفل توجه کنید!!

امروز بچه های فسقلی که روز 29 خرداد سال 89 به دنیا اومدن شدن سه تا گربه دوساله و بالغ که حضورشون همچنان طعم زندگی ماست و حتی توی لحظه های تلخ تنهایی با کارهاشون باعث میشدن ذهن و فکرمون منحرف بشه و از تنهایی دربیاییم.

به زودی عکسهای بزرگتر شدن و خصوصیات روحی هرکدومشون رو می نویسم. (به زودی های من ممکنه چندماه طول بکشه لطفا گیر ندیدنیشخند)



تاريخ : دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.