این دو روز تعطیلاتی که گذشت (پنجشنبه و جمعه) من و تعدادی از دوستهای خوب و عزیزم یه برنامه خیلی عالی رفتیم. "دره پیمایی" جای هرکی هم که میشناسم خالی!

برنامه قشنگی‌های زیادی داشت. قشنگی‌هایی که خودم لذتش رو بردماز خود راضی. اصلا طبیعت حال من رو خوب میکنه. حس خوبی سراغم میاد و روحم رو تلطیف میکنه. بهتر هم وقتی هست که با کسایی باشی که برات عزیزن.

توی طبیعت خدا که قدم میزنم حس میکنم در زیارتگاهی هستم که به جای خشت خشت طلاکاری، سنگ سنگ طبیعی هست که خدا آفریده. چلچراغ‌های عظیمش هم مهتاب و ستاره‌ها هستند... سنگفرش مرمریش هم دشت و سنگ و رودخونه‌اس. نه دلم میسوزه که کاش به جای اینهمه طلاکاری به چهارتا فقیربیچاره کمک میشد نه از ترس نگهبان‌های نامهربونش لذت زیارت به تلخی تبدیل میشه. (من از معنویت زیارتها لذت میبرم و احترام میذارم فقط با اونهمه طلاکاری و تشریفات مخالفم) خلاصه طبیعت واسه من جای مقدسیه.. قدم‌زنان لذت میبرم و برای خودم و خانواده‌ام دعا میخونم. برای بابای عزیزم فاتحه و دعا میخونم. برای دوستانم عاقبت‌بخیری و سعادت از خدا میخوام و البته برای کسایی که باعث شدن پام به اینجا باز بشه...

خب اصلا حرفم این نبود (ماشالا!) منظورم این بود برنامه پر از قشنگی و هیجان بود. هیجانهایی که آزاردهنده نبود. اصلا هیچیش آزار دهنده نبود، خیلی هم مزه داد. استرس فرود اومدن با طناب از سنگها... خوف اینکه اگر از این جایی که میخوای پایین پات رو درست نذاری و پرت بشی (اگر طوریت هم نشه آبروت میره یعنی خجالت که میکشیدم که. گرچه در همه‌جا حمایت کننده داشتیم ولی خب)... کمی ترس رد شدن از رودخونه‌هاش... لق زدن نردبون‌های فلزی که درست نفهمیدم به کجا بند بود... خستگی مسیر طولانی... گاهی تشنگی تا رسیدن به چشمه بعدی... مسیر طولانی توی اتوبوس رفت و برگشت...

حتی این‌که دو تا آدم بدجنسچشمک که اول حس جوونمردی بهشون دست داد و جاشون رو دادن به یه دختر مظلوم تنهای بی‌دفاع (خودمو میگمانیشخند) بعد حس جوونمردیشون یهویی کشته شد و با دوز و کلک صندلیشون رو پس گرفتند و هی این دختر طفلکی (اینجا هم خودمو میگمخجالت) با بند و بساطش از این صندلی به اون صندلی رفت؛ هم آزارم نداد ...

خیلی متاسف شدم برای رستوران‌های به شدت غیربهداشتی بین راه، مردمی که گاهی نامهربون بودند و سرویس بهداشتیتعجب (کلمه بهداشتیش برای خنده و شوخیه) افتضاحش، ولی این هم اونقدر باعث آزارم نشد..

چیزی که من رو آزار داد نشانه‌های مردم سرزمین من در طول مسیر بود.. نشانه‌های حضور و وجودشون! نشانه‌ مردم من مثلا خاکستر آتش برپاشده یا جای پاشون نبود...

نشانه حضور مردم من بطری‌های خالی آب‌معدنی و نوشابه بود.. نشانه عبور مردم من شاخه‌های شکسته درختان برای چند میوه کال بود... نشانه وجود مردم من نوشته یادگاری روی دیواره‌های بکر دره بود، نشانه مردم من قوطی کنسروهای خالی و سوخته بود... همه جا بود. حتی بعد از مسیرهای سخت... دیدن این نشانه‌ها اذیتم کرد.. غصه خوردم.. افسوس خوردم.. عصبانی شدم... ناامید شدم.. حرصم خوردم.. با اجازه فحش هم دادم..

روی حرفم با این آدمهاست: چه حسی پیدا می‌کنید که کسی به مهمونی خونه شما بیاد و با بی‌رحمی آشغالها رو روی فرش و مبل شما بریزه و بره؟؟ شما میهمان طبیعت بودید و این‌طور سنگدلانه؟؟ شمایی که سنگینی بطری پر از نوشابه یا آب و قوطی کنسرو رو کشیدی و این مسیر رو اومدی، مگه خالیش چقدر وزن داره که زورت میاد با خودت برگردونی؟

چه حسی پیدا می‌کنید اگر مهمان شما روی دیوار پذیرایی خونه شما بنویسه: من و فلانی و فلانی این تاریخ اومدیم خونه فلانی و بعد بره؟؟ اگر این کارو کنه خیلی کیف می‌کنید؟ افتخار می کنید؟ فکر می‌کنید اگر از اون دیواره عظیم و فوق‌العاده بپرسید چقدر حضور شماها براش مهم بوده، چی جواب میده؟ که باید حضورت رو حتما ثبت کنی؟؟

چرا؟؟؟؟؟ حالا یکی به من بگه چرا باید نشانه وجود مردم من در طبیعت آشغال و خراب کردن باشه؟؟



تاريخ : شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.