پارسال نزدیک ماه مبارک رمضان بود که تازه وبلاگ راه انداخته بودم و مطلب "یادش بخیر" رو گذاشتم. یادش بخیر چقدر وقتی برای بابا خوندمش خوشش اومد و تشویقم کرد.

"یادش بخیرهای" شادی که روزهای شیرین و خاطرات قشنگ کودکی من، وقتی خانواده کوچکم کامل بود! امروز سحر... جای یکی خالی بود.. خیلی خالی بود .. توی سکوت سنگین سحر خوردیم و کسی به کسی نگاه نمی‌کرد و کافی بود توی چشم هم نگاه کنیم تا بغض توی گلومون بترکه.. تمام خاطرات شیرین قدیم و بخصوص پارسال زنده بود.

بعد از اذون یکیمون گفت: ختم قرآن امسال هدیه واسه بابا باشه دیگه!

خدا رو شکر بغض دردآور آزاد شد...

حالا امسال بازم میگم یادش بخیر ... یک یادش بخیر بزرگ...

یادش بخیر...

التماس دعا...



تاريخ : شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.