امروز تولد منه

پس

تـولــدم مبــارک

 

 

 

پی نوشت: امسال اون نیست که بغلم و بوسم کنه و بهم تبریک بگه. نیست که من خودم رو لوس کنم و مثل هرسال ازش بخوام  داستان تکراری و شیرین اینکه وقتی میخواسته منو مامان رو از بیمارستان بیاره چه اتفاقی افتاده رو تعریف کنه و اونم باذوق بگه: لباس برات خریدم و اومدم دنبالتون.. نرس بیمارستان تو رو بغل کرده بود از این اتاق به اون اتاق میبرد و نشونت میداد.. آخه اونوقتها تقریبا چشم همه نوزادها بسته بود اما تو چشمهات باز باز بودن با پوست سفید و موهای مجعد و روشن... خلاصه به زور ازشون گرفتمت و اومدیم خونه...من توی بغل بابا... دلم برای تعریف کردن و برق چشمای مهربونت تنگ شده... تنگ



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ | ۸:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.