وقتی به من گفته میشه که مطلب جدید بذار هول میشم خبنگران. چی بذارم؟ آخه من که زمانبندی ندارم که مثلا هر هفته مطلب بذارم. هر وقت چیزی دستگیرم بشه و ذهنم رو مشغول کنه و حس کنم به درد وبلاگ میخوره میام و مینویسم. الان هم که ماشالله همه چی بر وفق مراده و هیچ مشکل و خبر خاصی توی مملکت نیست که ذهن من و بقیه رو مشغول کنه. به عنوان یک جوان ایرانی حسابی برای خودم برنامه ریختم و میدونم با این ثبات و امنیتی که حاکم هست سر تاریخ مقرر به اهدافم میرسم. همه چی هم آرومه و همگی خوشبختیم... پس دوستهای عزیزم منو هول نکنید...

یک نکته که شاید تکراری باشه و هزاران بار شنیده باشیم اما ای کاش بهش عمل کنیم. اونم این هست که یک طرفه به قاضی نریم. یعنی اصلا در مورد هیچ امری از روی ظاهر و بدون شناخت کافی و گفتن چند جمله قضاوت نکنیم و نظر ندیم. یکی رو میشناسم به خاطر دو حرف من، یکی این که بعد از سه روز دوری از خونه گفتم دلم برای مامانم تنگ شده و یک بار دیگه در جایی گفتم که من گاهی بغل مامانم میرم تا من رو ببوسه به من گفت خیلی زیاد به مادرت وابسته‌ای!!! 

البته برای آدمی به روحیه من که همه کائنات رو دوست داره و سرشار از احساس هست پدر و مادر کم دُرّ گرانبهایی نیستند. خدا را هزاران بار شکر میکنم که هرگز خجالت نکشیدم که در آغوش پدرم برم و ببوسمش چه بسا که همیشه داوطلب بود و آمار این که چند روز هست من رو ندیده و نبوسیده رو داشت. اگر اینطور نبود که الان حسرت من رو میکشت.

من عزیزانم را می‌بوسم و در آغوش میکشم. من از اینکه سر روی قلب و سینه مامانم بگذارم و براش حرف بزنم خجالت نمیکشم. من از اینکه خودم را برای خواهرهای بزرگترم لوس کنم ابایی ندارم و از اینکه با دوستان نزدیکم کودک‌وار ذوق کنیم و بالاپایین بپریم باکی ندارم. من برای همه دلتنگ میشم. من از دوست داشتن و عاشق بودن و دلبستگی‌های توام با وابستگی هیچ هراسی ندارم. من دوستان رو بغل میکنم و کلی قربون صدقه هم میریم.

من به غنچه‌های بهاری، به میوه‌های تابستان... من به تکه ابر پاییزی، من به بارش برف وابسته ام..... من به بچه گربه‌ای که هر روز صبح همراهم تا سر کوچه میاد و به آن زن عابری که با همسایگان به پیاده‌روی میرود وابسته ام... من به وبلاگ دوستانم وابسته‌ام... من حتی به تو، به او، به آن و به این نیز وابسته‌ام

لابد من هم باید به اون بگم که به نظر من هم  سراپا بی عاطفه‌ای هست که خیلی هم از خود راضیه. همش برای کارهای حاشیه‌ای خودش رو درگیر میکنه و دلش میخواد چهارتا آدم براش به‌به و چه‌چه کنند که فلانی چها و چها!! 

اصلا این قضیه مهم نیست. مهم اینه که واقعا نمیشه از روی ظاهر و با اطلاعات کم نظر کلی داد. و نباید هم داد. ریشه تقریبا تمام سوءتفاهم‌ها همین با همدیگه حرف نزدن و قضاوت از روی یکسری ظواهر هست. شک دارید؟ کمی بررسی کنید شما هم مطمئن میشید.

بهرحال گذشته از همه اینها: گاهی اینقدر مهربون میشم که مهربونی ازم خسته میشه و میگه مهربون نباش. گاهی اینقدر صبور میشم که صبر از من خسته میشه و میگه دیگه صبور نباش...

گاهی هر تحمل و گذشتی خسته میشه آخر سر  هم خودم خسته میشم اما خستگی چیزی نمیگه.... چون خسته است...



تاريخ : یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.