هاها این که نوشتم آخرین مطلب عمرا اگر فکر کرده باشید منظورم پایان دنیاست! منظورم آخرین روز فصل هزاررنگ و زیبای پاییز هست. گرچه خیلی دوستش ندارم. پایان دنیا کدومه؟ تعجب میکنم از خیلی‌ها (حالا اگر تموم هم بشه کسی زنده نمی‌مونه بیاد سرکوفت بزنه بگه دیدی دیدی تموم شد!!)نیشخند

امروز صبح روز پنجشنبه است و من برای اولین بار دارم از محل کارم مطلب توی وبلاگ می‌نویسم. البته اینترنت این‌جا که جدید اومدیم خیلی خیلی کند هست و دیروز و روز قبل که احساسم قلمبه شده بود و میخواستم بنویسم یاری نکرد و منم بی‌خیال شدم چون کار زیاد داشتم.

امروز از نیم ساعت پیش تا الان دارم واسه کبوترهامون نون خرد میکنم! بله بعد از گربه‌داری و گربه دوستی من، چشم دوستانم از کفترباز شدنم روشن!!!!!!! اینجایی که حدود یک ماه هست اومدیم یه بالکن کوچولو داره که شده مقر حدود 15 یا 16 تا کبوتر که بنده و همکار محترم هر روز براشون یا نون خرد میکنیم یا برنج میریزم و یا گندم. طفلکی‌ها همش دارن سر غذا با هم دعوا میکنن! اینقدر میخورن که نگو میترسم آخرش جوجه شترمرغ بشن!

قبلا غذا که میخوردم دلم نمی‌اومد همه گوشتهاشو بخورم و میذاشتم برای گربه‌ها، حالا دلم نمیاد پلوها رو هم بخورم و میذارم برای کبوترهام و ترجیحاً سالاد میخورم. دوستم میگه دوتا بچه خرگوش هم ول کنیم اینجا اونوقت تو کلا بمیر از گشنگی!!!

آخرین روز پاییز! شب یلدا! امیدوارم همه کنار عزیزهاشون بهترین شب زندگیشون رو بگذرونن. من که با خاطراتی که نمیخوام ازش بگم غمگین‌تر از همیشه ام. وقتی فرشته بهش گفت: "بابا جون چرا غصه میخوری که برای کارت مجبوری شب یلدا خونه نباشی؟؟ قربونت برم شب یلدا شبی هست که تو هم کنارمون باشی... اصلا امشب میوه و آجیل نمیخوریم، فردا شب که تو هستی ما شب یلدا میگیریم.. خوبه؟" ما هم گفتیم راست میگه! خندید بغلش کرد و گفت قضه‌آتان کفیل عمرم دوته‌ی باشه‌گانم (درد و براتون به جونم دخترهای خوبم)... حالا هم شب یلدای من اون شبی هست که تو، از آسمونها با من باشی... کارهای منحصربه فرد دوست داشتی دیگه؟ آجیل شب یلدا توی بسته‌های کوچیک درست کردم و امشب خیرات برات پخش میکنم... دوست داری؟ پس لبخند بزن

ای بابا این چه وضعشه تا ما دو کلام نطقمون باز میشه حرف‌های غصه‌دار غصه‌دار میزنیم... والا

به قول یه همکار خیلی خیلی خیلی خوب و محترمم (که این روزها هم عزادار فوت مادر بزرگوارش هست ) که میگفت:« خوب شد این  کلمه "والا" رو اختراع کردن» منم میگفتم: «والا». خدایی ذهنم منفی شده و سیاه‌نما! خوب این همکارم این روزها منتظر به دنیا اومدن دخترش هم هست اما من همش چیزهای غصه‌دار رو میگم.

دیشب جای همگی خالی! نه! حالا که فکر میکنم جای کسی خالی نبود.. خواهرم امروز باید توی دانشگاه در مورد "مدیریت استراتژیک" برای کلاس مطلب ارائه بده و از دیشب چند بار برای ما توضیح داد و ما کل برنامه تلویزیون و... رو کنسل کردیم و شدیم مخاطب ایشون! الان شدم یک متخصص در امر استراتژیک! دوست دارید برنامه بلندمدت براتون بچینم بسم الله!

چند روز پیش با مریم و مجید و دوتا دیگه از دوستهامون رفتیم فیلم "من مادر هستم" رو دیدیم! سبک فیلمهای فریدون جیرانی و مثل همیشه روی اعصاب... خوب بود ... موضوع فیلم به کنار )هرکی دوست داره میره میبینه دیگه) اما عایدیش برای من این بود که چون خیلی وقت پیش بود سینما رفتم (آخریش جدایی نادر از سیمین بودهتعجب) یهویی هوس کردم هرچی فیلم روی اکران هست برم ببینم! والا

اولای فیلم یه پدری بود که یه دوست خیلی خوب داشت. من و بغل دستیم میگفتیم وا چرا بابای ما از این دوستا نداشتن و هرهر میخندیدیم بعد که گندش دراومد دوتایی گفتیم وای خدا رو شکر باباهای ما از این دوستا نداشتن!!! قهقهه نتیجه اخلاقی این که زود قضاوت نکنم و هرچی دیدم دلم نخواد.. eeeeeeee



تاريخ : پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.