دیشب خواب زیاد دیدم که یادم نمیاد. البته یادم میادا اما گفتن نداره. اما یکیش این بود که داشتم با یکی که آشناست مارپله بازی می‌کردم. بعد، امروز صبح توی مسیر خونه تا اداره توی یک صبح زمستونی که میتونست زیبا باشه اما آلودگی شهر، زیبایی و طراوتی برای آدم نمیذاشت به این فکر کردم که واقعا زندگی عین بازی مارپله میمونه.

اولش باید تلاش کنی تلاش کنی تا شش بیاری. بعد حرکت شروع میشه. بعضی وقتها یه طوری عددها به نفعت میاد (مهم هم نیست "شش" باشه یا یک باید یه چیزی باشه که به نفعت باشه) که یهو میرسی پای یه نردبون و اوووووووو میری چند ردیف بالاتر. بعضی وقتها "شش" که میاری فکر میکنی به نفعت شده، اما همچین وسط راه نیش میخوری که هرچی زحمت کشیدی از بین میره و باید دوباره شروع کنی. و همه‌ی اینا برای رسیدن به مقصد و وادی آرامش هست.

بعضی وقتها دیگران خیلی سریع میرن بالا ولی هی نیش میخورن و برمیگردن عقب. اما ممکنه تو هی یواش یواش "یک" بیاری و پیش میری و شاید هرگز به نردبان ترقی هم نرسی اما عوضش نیش هم نخوری.

بعضی وقتها ممکنه خیلی سریع بری بالا و دو تا خونه مونده به مقصد stop کنی و دیگه عدد شانست رو نیاری و میبینی تو ایستادی و همه که اون پایین مایین‌ها بودن بهت میرسن و چه بسا جلو میزنن و میرسن به مقصد.

بعضی مارها کوچیک بودن اما بی‌انصافها آدم رو چند ردیف پایین میاوردن. اما بعضیهاشون هیکل گنده و ترسناکی داشتن اما الکی بود و مثلا فقط یه ردیف میومدی پایین.

یه شباهت دیگه‌اش این بود که ما بعنوان محرک مهره میتونستیم ببینیم چه خطرهایی پیش رو هست و آرزو میکردیم چه عددی بیاریم که به صلاحمون باشه. اما مهره کوچیک فقط جلوی راهش رو میدید و دوست داشت پیش بره. چقدر خوب که ما از بالا زندگی رو نگاه نمیکنیم چون دیدن مارها ترسناک هست.  البته کسی هست که ما رو پیش میبره و میدونه باید در زندگی چه عددهایی رو بیاریم که باعث نجاتمون بشه.

خلاصه همگی داریم توی مارپله زندگی شانس‌هامون رو امتحان میکنیم تا به مقصد برسیم. ممکنه بارها از نردبان بالا بریم و بارها هم نیش بخوریم، مهم اینه که از تلاش دست نکشیم. اگر عدد کم میاریم حرص نخوریم، شاید همین عدد کوچیک باعث بشه از دام مارهای مسیر فرار کنیم و از آوردن "شش" هم ذوق نکنیم، چه بسا که باعث بشه سقوط کنیم.

اگر واسه فلسفه هر کدوم از بازی‌های بچگی اینقدر فکر میکردم یه چیزی میشدمااز خود راضی.. اما میدونم که همه بازی‌های کودکی حتما یه نکته و درس داشت...



تاريخ : یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ | ۸:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.