چند روز پیش میخواستم بیام بشینم توی وبلاگم یه دنیا آه و ناله و اشک و زاری راه بندازم که چرا این دنیا بر وفق مراد من نیست. بعد دیدم توی وبلاگم چیزای غصه دار بیشتر نوشتم. واسه همین نیومدم. البته کارم زیاد بود و وقت هم نشد که بیام اما میخواستم بیام از گم شدن فلفل براتون بگم و با این مطلب همه غمهای برای همیشه رفتن "جینجر" هم که نگفته بودم بگم. این که طعم‌های زندگی من دارن دونه دونه میرن اما خب چون خیلی غمگین بودم نیومدم. هنوز هم نمیتونم از جینجر بگم. باید روزها و روزها بگذره

 اما حالا که خوشحالم چون فلفل صحیح و سالم برگشت خونه. نمیدونم کجا گیر افتاده بود و کجا بود اما هرچی که بوده به خیر گذشت و خسته و گرسنه عین دسته گل برگشت خونه. خیلی خوشحال شدم. برای ما که متاسفانه سه ماه پیش جینجر رو از دست دادیم و حدس زدن و امید به این که فلفل برمیگرده خیلی کم بود. چون جینجر که برنگشت...

حال و هوای منم این روزا مثل آب و هوای این روزاست. بین روز گرم و سرصبح و شبها سرد و خلاصه گاهی آفتابی و گاهی بارونی. نزدیک بهاره دیگه اما نمیدونم چرا ابهت عید برام ریخته و خیلی برام مهم نیست و وارد شدن از فصل زمستون به بهار خیلی واسم هیجان انگیز نیست. افسرده نشدم اما خب بهاره دیگه مثل فصلهای دیگه میاد و میره...

پی نوشت: عکسهای فلفلکم رو یادم رفت بیارم



تاريخ : سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.