عطیه رو از بچگی میشناختم. دختر کوچک حاج خانوم، دوست مادرم بود. از من چند سالی کوچیکتر بود و کم حرف و خجالتی. خیلی زود ازدواج کرد. یه روز مامانم ناراحت اومد خونه. وقتی ازش پرسیدم با بغض و ناراحتی گفت: «عطیه حامله است و تازه فهمیدن که سرطان هم داره اونم استخوان» پرسیدم چی میشه حالا؟ جواب داد: «باید شیمی درمانی رو خیلی زود شروع کنه و اگر بذاره بچه اش به دنیا بیاد و درمان رو شروع کنه دیر میشه ومیمیره و راه دوم اینه که بچه رو سقط کنه و اگر این کار رو کنه بعد از شیمی درمانی هرگز بچه دار نمیشه»

خیلی ناراحت شدم. دو راهی خیلی سختی بود اما به نظر من جوابش روشن بود. من فکر کردم که باید جون خودش رو نجات بده. با تردید پرسیدم خب مامان عطیه حالا چیکار میکنه؟ گفت عطیه تصمیمش رو گرفته و گفته بچه ام رو نمیکشم.

خوب یادم میاد اون لحظه چی گفتم. « چه احمق! اون بچه مادر نداشته باشه به دنیا اومدن چه فایده داره؟ که چی بشه؟ عطیه جونه خودش رو فدای بچه ای کنه که پدرش چند ساله دیگه بره زن بگیره و اصلا فراموش کنه عطیه ای هم وجودداشته؟ عطیه که سنی نداره و...»

مامانم گفت که عطیه گفته حتی برای چند روز هم که شده میخوام طعم مادر بودن رو احساس کنم. درک نمیکردم چی میگه. شونه هام رو انداختم بالا و فقط دوباره گفتم «دیوونه اس». اما دلم خیلی براش میسوخت و دعاش میکردم. چند ماه گذشت و عطیه مائده کوچولو رو به دنیا آورد و بعد شیمی درمانی رو شروع کرد. حتی فرصت شیر دادن به بچه اش رو نداشت. همه موهای سر و صورتش ریخته شد و عطیه به مائده آسمونیش عشق می ورزید. ما و هیچکس نمیدونست چی میشه و با دلهره اخبار عطیه رو دنبال میکردیم و البته کاری جز دعا از دستمون برنمی اومد. یکی دو سال به سختی گذشت اما در در ناباوری کامل درمانها جواب داد و از لطف خداوند عطیه شفا گرفت.

چند شب پیش مهمونی افطاری حاج خانوم دعوت بودیم. عطیه با موهای فرفری مشکی و صورت تپل مپل یکی از دوقلوهاش رو زیر بغل زده بود و با ما سلام احوالپرسی کرد. مائده 6 ساله هم با شیطونی بالا پایین میپرید. عطیه کاملا خوب شده بود و چند سال بعد هم یه دوقلو به دنیا آورده بود.

نگاش کردم و یاد قضاوت خودم افتادم. من همه چیز رو حساب کتاب از روی منطق و علم و عقل کرده بودم. من عشق و نیروی بزرگش رو فراموش کرده بودم. یادم نبود که نیرو و اراده خداوند بر هرچیزی غالب و احاطه داره. حالا یقین دارم مادر بودن شیرین ترین و معجزه گرترین حس در دنیاست.

 با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی

                                          شد  ریشه  ریشه   دامنم  از  خار  استدلال ها



تاريخ : یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.