توی مترو ایستاده بودم. یه مادر و دختر کوچیکش کنار پام نشسته بودن کف مترو. دختره سه چهارساله بود. از ظاهرشون میشد فهمید از این بی‌خانمان و دوره‌گردها هستند. یه بسته اسنک گندم برای فرشته خریده بودم (مژدگانی جهت پیدا کردن کارت بانکم!!). کمی از اون رو به دخترک دادم و با ذوق شروع به خوردن کرد. خانمی کنارم ایستاده بود و اخم کرده بود و غر میزد که چرا وقتی که اینهمه جمعیت ایستاده اینا نشسته اند. بعد گفت: این کار همیشگیش هست. کیفهاتون رو پایین نگه ندارید که همش رو میزنه!

خب هر آدمی ممکنه کمی دچار تردید بشه. من کمی کیفم رو به خودم نزدیک کردم و حرفی نزدم. موبایل همون دخترخانم زنگ زد. متن پایین فقط مکالمه بلند دختر جوان با مخاطبش هست:

وای سلام عزیزم... خوبی هستی من؟ چه خبر عشقم؟ کجا بودی؟ دلم تنگ شده که بوست کنم... چندبار زنگ زدم نبودی(قیافه من و اطرافیان مژه)... من مترو هستم میرسم دیگه... مرغ که نخریدی؟.. ای وا خریدی؟ آخه من میخوام با دوستم برم خرید خب اینا خراب میشن.. ما هم که خونه نیستیم... خراب میشه اگر فردا بیام پاک کنم؟ آخه اینهمه زیاده... مرغها یخ‌زده هستن خراب نمیشن... یه کار دیگه کنیم... میگم بذارشون توی یخچال تا فردا بمونه... جا میشه... تو گوش کن اینی که من میگم خیلی هم خوبه... بله بهتره... نه تو گوش کن... خفه شو گوش کن.. اصلا به تو ربطی نداره خودم میدونم چیکار کنم اه... (قیافه من و اطرافیان تعجب)

و گوشی رو قطع کرد

این روند مکالمه از شروع تا پایانش برام جالب بود. همین



تاريخ : شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.