قسمت اول: از پارسال که اون برنامه آبشار و جشن تولد توی طبیعت رو دوستای عزیزم برام گرفتند، تولد من سریالی شده و همش هم ویژه.

خب خب تولد توی محل کار بسیار خوب (به نظر خودم) برگزار شد و یه آقای بسیار خوب هم مهمان یکی از همکارها بود که در تولدم شرکت کرد که من خیلی ازش انرژی مثبت گرفتم. صورتش از اون پیرمردهای خیلی خیلی مهربون بود. دو جور کیک (وانیل با شکلات و هل گلاب) هم پخته بودماز خود راضی که همراه تقریبا 25 نوع نوشیدنی ( انواع طعم نسکافه، قهوه، هات چاکلت، کاپوچینو، غلات، چای و نوشیدنی های میوه ای سرد بود) که خدا رو شکر با استقبال روبه رو شد. (فقط یه جمله توسط یکی گفته شد که میدونم هیچ قصد و غرضی نداشت اما دلم یه جوری شددل شکسته) کار خوشگلی که همکارهای عزیز ما که چند ماهی هست اومدیم پیششون کردن این بود که یه کارت تبریک خریدند (البته اینم به پیشنهاد همکارخیلی جدیدمون) و همه همکارها جمله‌ای برای تبریک برام نوشتند که خیلی برام دلنشین هست. رییس جانمان هم متن انگلیسی نوشتند که محتواش بسیار شبیه پست قبلی خودم هست. ایشون هم عقیده دارند زندگی زیباست.... بعلهعینک

 قسمت دوم: بازم کار کاره مریم و مجید هست دیگه. مجمع عمومی گروه کوهنوردی ما بود و البته روز بعد از تولدم. مریم و مجید منو کشوندن عقب سالن و همه هم گرم گفتگو بودن. کمی از خاطرات پارسال گفتیم و خندیدیم . مجید یه کادو کوچیک بهم داد و گفت تولدت مبارک. وای مرسی رو گفتم و کادو رو باز کردم. فهمیدم که یک تابلو کوچیک هست اما دیدنی قیافه من بودخوشمزه وقتی عکس خودم رو روی تابلو دیدم. اینطوری شدم تعجببعد بعدی رو داد. بازم خودم..تعجب بعد بعدی ... بازم خودم و چهار تا تابلو کوچیک از عکسهای من در برنامه های مختلفی که باهم بودیم. کلی ذوق کردم و ماچ بوسه با مریم

قسمت سوم: داداش احمد عزیزم هم گفت مگه تولدت بود؟ گفت وا تو که زنگ زدی تبریک گفتی. گفت خب اینو بردار.. یه جعبه گنده بود و توش هدیه تولد... گفت بابا آروم چته ؟ صداشو درنیار.... من: برو بابا ... بازش کردم و دو تا هدیه خیلی خوشگل توش بود... کلی ذوق کردمقلب

قسمت چهارم: بچه های گروه ما کلاس "آتشنشان داوطلب" میرن که من متاسفانه نتونستم برم. استاد دوره اومده بود که ازش تقدیر هم شد. بعد یهو استاده به من گفت خانوم تولدتون مبارک! گفتم مرسی و متعجب نگاه کردم. گفت من متوجه ذوق‌های بامزه شما شدم و خیلی لذت برم از شادی شما و .... کلی تشکر کردم و دیروز مریم زنگ زد گفت: رویا ما سر کلاسیم و آقای استاد برات کادو فرستاده... اونم یه کلاه قرمز که آرم آتشنشانی داره!!!!!!!!! وای که چقدر ذوق کردمابله... امسال هم خاطره خیلی خوبی برام شد ... خیلی

قسمت پنجم: یه دختر خاله دارم از من 14 سال بزرگتره اما هر دو 30شهریور به دنیا اومدیم. هر وقت زنگ میزنم میگم تولدت مبارک میگه تولد خودت مبارک .... خونه شون بودم گفت: خجالت نمی کشیم من و تو که تنها افراد فامیل هستیم که توی یک روز به دنیا اومدیم و بهم تبریک هم میگیم اما هدیه نمی دیم؟ گفتم چرا راست میگیا... گفت پس اینو بگیر من به عنوان بزرگتر امسال شروع میکنم از سال بعد به هم کادو میدیم... اینم از این

قسمت ششم: یه عالمه دوستای خوبم که دوستم دارند بهم پیام و زنگ زدند و اما امسال هم مثل همیشه به یه عده ای که برام تبریکشون خوشایند هست یادآوری توسط خودم انجام شد که ممنون از تبریکهای خوبشون.... مهم تر از همه آبجی ها و مامان قربونشون برم هم که کلی به تیپ ما رسیدن که هرکی ما رو با اون تیپ دید بی‌تفاوت نگذشت یه تعریف و تمجید یا یه ماشالا کش داری تحویلمون داد ( توی اداره مون آ) اینم از این

 پی نوشت: یه اتفاق خوب. یکی دو روز بعد از تولدم اولین مدیرم در اولین محل کار زندگیم زنگ زد خونه مون ( البته از آشنایان خانوادگی هستا اما بیشتر دوست آبجیمه) و تولدم رو تبریک گفت. تبریک تولد چسبید اما جالب این بود که از خوانندگان پر و پاقرص وبلاگم هست و من اصلا خبر نداشتم.. خیلی تعجب کردم و خوشحال شدم گفتم پس نظراتتون کو؟ حالا شاید به زودی نظر هم بذاره اما گفت همیشه پیگیر هستم اینجا پز تو رو هم میدم. کلی تشویقم کرد و خیلی خوشحال شدم. الان دیدم توی نظرات خصوصی برام نظر گذاشته... ممنونم از محبتی که نسبت به من داری

این رییس جانمان که نه تنها نگفت قلمت خوبه بده چیه بلکه بسیار از ما نقد هم کرد ( نه از طرز نوشتم... از چیزای دیگه) که کلی توی ذوقم خوردناراحت اما خب اینطوریه دیگه

 مطلب کاملا شخصی شد و پند و اندرزی نداشت...

از همین تریبونزبان از همه همه همه تشکر میکنم و امیدوارم مهربونی‌های زیادشون به من کم و کمرنگ نشه... دوستتون دارررررررررررررررررررررررم

حالا فکر کردم دیدم پند و اندرز هم داره... دوست داشته باشید تا دوستتون بدارند



تاريخ : چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.