﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>رویای زندگی</title>
    <description>lifedream's description</description>
    <link>http://lifedream.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>رویا صفرزاده</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 24 May 2012 14:24:04 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>ادبیات فارسی: ایهام</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;هیچکس سراغی از ادبیات فارسی نمیگیره! چرا؟ &lt;img title="متفکر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif" alt="متفکر" border="0" /&gt;بهرحال بهانه ای دستم اومد و استفاده کردم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این روزها نانوا هم جوش شیرین می زند.... بیچاره فرهاد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این یک پیامک بود که برای من چند روز پیش از طرف یه دوست اومد. یه بازی قشنگی توی ذهن ایجاد می کند طوری که ذهن خواننده ابتدا به معنی ای دل می بنند که درست نیست و سپس معنی درست رو پیدا میکنه. خب نانوا به خمیرش جوش شیرین میزنه (&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;البته احتمالا این پیام برای همون زمان فرهاد بوده چون الان دیگه جوش شیرین نمیزنن&lt;/span&gt;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;) اما با آوردن جمله : بیچاره فرهاد... یک لحظه حس میکنی نه! منظور چیز دیگه است. اصطلاح جوش چیزی رو زدن... یا حالا جوش میزنی به معنای حرص کاری و چیزی رو زدن هست و نانوا جوش شیرین میزنه یعنی برای بدست آوردن شیرین تلاش میکنه و بیچاره فرهاد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یک آرایه زیبا در ادبیات شیرین فارسی است&amp;nbsp;به نام: &lt;strong&gt;ایهام&lt;/strong&gt;؛ هر گاه واژه یا ترکیبی که دارای دو معنی است به گونه&amp;zwnj;ای در کلام به کار رود که هر دو معنا از آن قابل برداشت باشد آرایه ایهام شکل می&amp;zwnj;گیرد. گاهی منظور اصلی تنها یکی از ان دو معنا است و گاهی هیچ یک بر دیگری برتری ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;غرق خون بود و نمی&amp;zwnj;مرد ز حسرت فرهاد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گفتم افسانه شیرین و به خوابش کردم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شیرین: 1- زیبا و دلنشین، 2- معشوقه فرهاد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش&amp;nbsp; تو به هر ضرب که خواهی بزن وبنوازم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کلمه&amp;shy; ضرب در این بیت هم به معنای ضربه زدن است و هم به معنای آلت موسیقی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در ادبیات پر شکوه پارسی {شعر ونثر} صنایعی اینچنین باعث زیبایی اثر می شده است که گاه با افراط هم روبروشده ،ولی صنعت ایهام یکی از مطلوب ترین آنها شناخته شده است .&lt;br /&gt;واین هنر زبانی در شعر حافظ نیز پر کاربرد بوده است ، نمونه هایی&amp;nbsp;از آن:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من آن فریب که در نرگس تو میبینم **** بس &lt;strong&gt;آب روی&lt;/strong&gt; که با خاک ره برآمیزد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نرگس مست نوازشگر &lt;strong&gt;مردم دارش&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;**** خون عاشق به قدح گر بخورد، نوشش باد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم&amp;nbsp;****&amp;nbsp; ای بی خبر ز لذت شرب &lt;strong&gt;مدام&lt;/strong&gt; ما&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز &lt;strong&gt;رود&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;****&amp;nbsp; عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/49</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/9498643/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-9498643</guid>
      <pubDate>Thu, 24 May 2012 14:24:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اگر یه وقت...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوستای خوبم، اگر یه وقت توی اتوبوس یا مترو یه دختر دیدید که سراپا سیاهپوشه وسرش رو به شیشه تکیه داده و خیره شده به بیرون یا یه نقطه. توی حال و هوای محیط نیست و بعد از چند دقیقه چونه اش میلرزه و اشکش بیرون میاد و همش سعی میکنه خودش رو کنترل کنه اما نمیتونه،&amp;nbsp;زود قضاوت نکنید!&amp;nbsp;دوست پسر نداره که باهاش دعواش بشه... دیوونه هم نیست... بدبخت و بیچاره هم نیست&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید... شاید دلش تنگ شده... شاید دختر ته تغاری باباش بوده باشه که الان 102 روزه ندیدش و از دلتنگی داره بال بال میزنه...&amp;nbsp;&amp;nbsp;داره پرپر میزنه&amp;nbsp;و نمیدونه این بغض لعنتی و این جیغ توی گلوش رو که چطوری فریاد بزنه و چیکار کنه.. چطوری بیرون بریزه...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خب سرش رو به شیشه تکیه میده و بی علت اشک میریزه... تو رو خدا اینطوری نگاش نکنید.. خل نشده... حساس شده... دلش تنگه...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;بابایی جونم، نبودنت رو با ساعت شنی اندازه گرفته ام، یک صحرا شده است...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/48</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/9475012/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-9475012</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 15:58:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه اوبای کوچک من</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بعد از عسل گربه نداشتیم تا چند سال. یه مدتی بود همش آبجیم می گفت ای کاش بازم گربه داشتیم و چقدر دلم گربه میخواد. منم میگفتم حالا تا ببینیم چی میشه چون ما که هیچکدوم خونه نیستیم و شاید مامان حوصله نکنه. یه مامان گربه ای بود که میومد لب دیوار و مامانم اینا بهش غذا میدادن و بعد از مدتی هم دو تا بچه هاش رو می آورد و غذا میخوردن. یک شب تابستونی طبق معمول توی حیاط نشسته بودیم و واسه خودمون پیک نیک راه انداخته بودیم. بوی کباب که بلند شد دونه دونه گربه ها پیدا شدن و ما هم که از گلومون پایین نمیره اونا نگاه کنن و ما بخوریم. دو تا بچه اون مامان گربه که اومدن حیاط و توی باغچه. هردوشون هم خیلی خوشگل بودن اما یکیشون به نظر بی&amp;zwnj;حال و مریض احوال بود. مامانه هم که کمی غذا خورد رفت و بعد از اون هم ندیدیمش. همیشه میگم یعنی بچه هاش رو به ما سپرد؟ نمیدونم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خلاصه این دو تا بچه توی حیاط بودن و حسابی با مامانم جور شده بودن. یه روز مامانم گفت دیدم یکی از بچه گربه ها بی تابی میکنه همراهش رفتم ببینم چی میگه و دیدم رفت پشت انبار و شروع کرد ناله کردن و مامانم نگاه کرد و دید خواهر بچه گربه مرده و داداشه بی تابی می کرده. خیلی دلمون سوخت و بعد از اون مامانم همش حواسش به بچه گربه تنها بود. خواستیم براش اسم بذاریم دیدیم مامانم قبلا واسش اسم گذاشته. &amp;laquo;اوباما&amp;raquo; که بعد مختصر شد و شد &amp;laquo;اوبا&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_O0RhzCQR.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_O0RhzCQR.jpg" alt="" width="100" height="71" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_5D485yyK.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_5D485yyK.jpg" alt="" width="100" height="79" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_X2ZTrG12.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_X2ZTrG12.jpg" alt="" width="100" height="72" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_TgR8eK24.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_TgR8eK24.jpg" alt="" width="100" height="58" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;روزها گذشت و اوبا و مامانم خیلی با هم جور شدن. منم هر روز از سرکار که می اومدم توی حیاط کلی باهم بازی می کردیم. اتفاقا شده بود مونس مامانم و گاهی غروبها که برمی گشتیم می دیدیم مامانم نشسته و بافتنی می بافه و شعر زیر لب زمزمه می کنه و اوبا هم با کلاف کاموا بازی میکنه. اینطوری شد که اوبا شد گربه عزیز دردونه خونه ما.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نمی دونم چطوری بود که اینقدر توی دل ما جا باز کرد. خیلی هم خوشگل بود. روزهای خیلی خوبی با اوبا سپری شد. خستگی کار از تنم در می اومد وقتی غروب برمی گشتم و اوبا بدو بدو می اومد طرفم و بند کیفم رو می گرفت و من کمی از غذای ناهارم رو از سازمان براش آورده بودم رو بهش می دادم و اونم کیف می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اوبا رو فقط نه ما بلکه همسایه هامون هم دوست داشتن. گربه خیلی مهربون و مودب و لوسی بود و خودش رو واسه همه لوس می کرد. از بچه ها نمی ترسید و با هر بچه ای که می اومد خونه مون بازی می کرد. از همه هم بیشتر مامانم رو دوست داشت. زمستون بود و هوا هم سرد شده بود. اوبا توی خونه می خوابید. یعنی یاد گرفته بود قبل از خواب می رفت بیرون و دستشوی می کرد و شب روی تشکش زیرمیز کامپیوتر می خوابید تا صبح که من میخواستم برم سرکار. خیلی باهوش بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_TuPZm8Gp.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_TuPZm8Gp.jpg" alt="" width="100" height="62" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_ya6wUTHk.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_ya6wUTHk.jpg" alt="" width="100" height="61" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_G9lT9Fi0.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_G9lT9Fi0.jpg" alt="" width="100" height="89" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اوبا یه دوست خیلی خوب هم داشت. یه گربه با رنگ و آب خود اوبا اما کمی روشن تر. که بعدها &amp;laquo;میشل&amp;raquo; صداش کردیم. دختر خیلی خوبی بود و همیشه کمی از غذای اوبا رو هم می خورد و چقدر من لجم می گرفت که اوبا گاهی اول صبر می کرد که میشل بخوره بعد خودش می خورد. می گفتم بابا حداقل اول خودت سیر بشو نترس به میشل خانم هم غذا میدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;توی اسفند بود که اوبا سه روز گم شد. خیلی حالمون گرفته بود و ناراحت بودیم. حدس می زدیم شاید برای جفت گیری رفته باشه اما بازم دلمون شور میزد. تا اینکه یه شب برگشت. زار و نزار و کتک خورده و مریض احوال. شروع کردیم بهش رسیدن و حالش بهتر شد. زخمی که برداشته بود کوچیک بود اما عمیق و کم کم خوب شد. ولی دیگه به اون شادابی قدیم برنگشت تا بهار شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اردیبهشت بود که احساس کردیم شکم اوبا بزرگ شده. اولش فکر کردیم داره تپل میشه. بعد من هر هر بهش می خندیم و میگفتم اوبا اگر مرد بود هم زن ذلیل میشد هم از این شکم دارها بود و بعدش کلی قربون صدقه اش می رفتم اما وقتی متوجه شدیم کمی غیر طبیعی هست سریع بردیمش دکتر. اول حدس زدن شاید چیزی خورده مثل دکمه و باعث ورم شده. عکس گرفتن و چیزی نبود. گفتم شاید انگل داره که اونم چون مرتب داروی ضد انگل میخورد بعید بود و بالاخره بعد از آزمایش خون فهمیدن که اوبا اف آی پی داره. (نوعی بیماری ویروسی که مخصوص گربه هاست و قابل توجه خوانندگان عزیز که این بیماری اصلا به هیچ عنوان قابل سرایت به آدم نیست و البته در هیچ جای دنیا درمان هم نداره) آیا چیزی بدتر از این هم میشد؟ اوبا کوچولو یه بیماری لاعلاج گرفته بود. هیچوقت یادم نمیره که سرکار بودم و خواهرم زنگ زد و گفت الان دامپزشکی هستیم و دکتر گفت اوبا دیگه خوب نمیشه و من وقتی اینو شنیدم نتونستم باور کنم و نشد جلوی اشکم رو بگیرم. همیشه از درک و دلداری همکارهای مهربونم ممنون و متشکرم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_lLLEE2yO.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_lLLEE2yO.jpg" alt="" width="100" height="72" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_U7CbzkgI.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_U7CbzkgI.jpg" alt="" width="100" height="72" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_Hl9lQb22.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_Hl9lQb22.jpg" alt="" width="100" height="72" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اوبا بیمار بود و هر روز ضعیف تر میشد. کمی در مورد بیماری توی اینترنت هم تحقیق کردم و البته از دکتر و ژاله عزیزم هم کمک گرفتیم. روزهای سختی بود تا 25 اردیبهشت که اوبا راحت شد و این دنیای سخت رو ترک کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;متن زیر نوشته من&amp;nbsp;در اولین سالگرد&amp;nbsp;اوبا هست که اینجا آوردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv2049418647msonormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امروز 25 اردیبهشت. سال پیش در همچین روزی من اصلا خوشحال نبودم. اینقدر غمگین بودم که نمیتونستم توی محل کارم از ریختن اشکهام جلوگیری کنم. چرا؟ به خاطر این که "اوبا"ی کوچولو و عزیزم از دنیا رفت. اوبا گربه خوشگل و مودب و ملوسی بود که فقط یکسال کنار ما زندگی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv2049418647msonormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;توی این مدت چنان جایی توی دل ما باز کرده بود که خودمون هم تعجب می کردیم. اما یه روز بیمار شد و از پیشمون رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv2049418647msonormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اون روزا اوبا بلند نمیشد که راه بره. با توپش بازی کنه و یا دنبال هر چیز متحرکی بدو بدو کنه. بالای سرش می نشستم. نفسش درست&amp;nbsp; درنمی اومد اما با صدای نحیف شروع می کرد خر خر کردن ( گربه ها وقتی خوشحال و راضی باشن و کسی که دوستش دارن پیششون باشه خرخر می کنن) بهش می گفتم اوبا تو می فهمی من چی میگم؟ اوبا میدونی من خیلی دوستت دارم و نمی خواستم اینطور بیمار باشی؟ میدونستی دوست داشتم مثل بقیه گربه هام عمر کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv2049418647msonormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_XuPni2Sm.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_XuPni2Sm.jpg" alt="" width="100" height="68" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_6Pqk98qP.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_6Pqk98qP.jpg" alt="" width="100" height="95" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_dduGZLGa.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_dduGZLGa.jpg" alt="" width="100" height="68" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv2049418647msonormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;فقط نگاهم می کرد و خر خر می کرد و اگر جونی داشت نوک انگشتم رو لیس می زد. عاشق بستنی بود و اون روز شاید اندازه یه قاشق چای خوری بهش بستنی دادم. چیزی که عذابم میداد این بود که دوست داشت بخوره اما نمیتونست. قبل از خواب باهاش خداحافظی کردم. مطمئن نبودم که امشب را تا صبح دوام بیاره. میدونستم اوبا درد میکشه و این آزارم میداد. فقط پوست و استخون بودو ماهیچه ای نداشت. امیدوار بودم ژاله ( دوست عزیزم که گربه ای به اسم اسکندر داشت که 17 سال عمر کرد) به اسکندر گفته باشه که کنار اوبا بره . خودمم از عسل خواستم که اوبا رو تنها نذاره.&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv2049418647msonormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ساعت دو شب&amp;nbsp; اوبا برای همیشه از پیشمون رفت. باد آروم بهاری موهای تنش رو تکون میداد و من با استرس میگفتم شاید نفس میکشه اما اوبا رفته بود. خیلی آروم. هنوز هم خوشگل بود. صورتش مظلوم و بدون درد بود. شاید دیگران با خوندن این نوشته ها بخندند اما من واقعا محبت رو توی چشمهای حیوونها دیدم. و میدونم اوبا هم هرجا هست پیش عسل منتظر ماست. توی وعدگاه . پل رنگین کمان&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv2049418647msonormal" style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_5d7nMGan.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_5d7nMGan.jpg" alt="" width="100" height="93" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;a href="http://images.persianblog.ir/464434_kVK09Ma7.jpg" target="_blank"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_kVK09Ma7.jpg" alt="" width="100" height="68" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="yiv2049418647msonormal" dir="rtl"&gt;پی نوشت: امروز 25 اردیبهشت سال 91 هست. دو سال گذشته و چه اتفاق&amp;zwnj;هایی برای من رخ داده! کاش همه چیز مثل همون روزها بود که اوبا زنده بود و شاد بودم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/47</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/9436792/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-9436792</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 08:17:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صاحبان اخلاق، روح جامعه ی خویش اند</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چند وقت پیش&amp;nbsp;تعدادی طبیعت گرد و کوهنورد خانم و آقا توی یک ایستگاه قطار پیاده شدند که برن برسند به یک آبشار. خب طبیعی هست که بعد از چند ساعت موندن توی قطار و قبل از شروع پیاده روی خواستند از سرویس بهداشتی ایستگاه استفاده کنند. یک دونه دستشویی بود برای خانم&amp;zwnj;ها و دو سه تا هم برای آقایون و البته در&amp;nbsp;نهایت کثیفی!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یه آقایی اومد. مسئول ایستگاه بود؟ نمیدونم. مسئول سرویس بهداشتی ها بود؟ نمیدونم. خلاصه خانم&amp;zwnj;ها رو بیرون کرد و در سرویس رو بست. این&amp;zwnj;همه آدم و دو سه تا توالت! تازه بعد هم عصبانی گفت نمیشه سریع برید میخوام اینا رو قفل کنم&amp;nbsp;آخرش هم مامور&amp;nbsp;پاسگاه رو خبرکرد و کوله بچه ها رو گشتند و... حالا اینکه یکی از آقایون رفت با مسئول ایستگاه صحبت کرد و... بماند. این&amp;zwnj;که روی همه در و دیوارهای اون ایستگاه از مسلمونی و اخلاق خوب و قرار دادن امیرمومنان و حضرت فاطمه به عنوان الگوی زندگی نوشته بودند&amp;nbsp;و... بماند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حدود بیست روز از این مسئله گذشته بود که بازم چند نفر طبیعت گرد و کوهنورد توی یک ترمینال در یکی از شهرهای غربی کشور حدود ساعت 5 صبح پیاده شدند. خب دنبال چی بودن؟ معلومه سرویس بهداشتی!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;صدای اذون ملایمی از بلندگوی مسجد پخش بود. بعد از شهادت به پیامبری رسول خدا اسمی از حضرت علی برده نشد. حتما مسجد توالت داره. شهر غریب؟ مردمی با زبون دیگه؟ و حتی مذهب متفاوت! خب رفتیم سمت مسجد. کسی هم نبود.&amp;nbsp;یکی از بچه&amp;zwnj;ها گفت نکنه&amp;nbsp;بهمون چیزی بگن؟ من گفتم محاله (آخه میشناختمشون)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;اونهمه آدم رفتیم اونجا. کفش هامون رو دراوردیم و با دمپایی که گذاشته بودند رفتیم پایین. چند تا دستشویی بود که با یک در واحد درش قفل بود و فقط یک دونه&amp;zwnj;اش باز بود و حسابی هم تمیز بود. خیلی تمیز. ما که بیرون ایستاده بودیم دیدیم خادم مسجد با صورتی اخمو ولی سر به زیر و ساکت اومد بیرون بدون یک کلمه حرف رفت پایین. چیکار میخواست بکنه؟ اینهمه مهمون غریب توی شهر و مسجدش بودن با ظاهرهای مختلف که اگر توی تهران با این ظاهر جلوی در مسجد هم رد بشن با چوب و چماق دنبالشون میکنن. خلاصه بدون حرفی رفت پایین و در همه سرویس ها رو باز کرد و بدون هیچ حرفی برگشت. تازه به بچه ها گفت که اگر خسته اید توی مسجد استراحت کنید!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;روی دیوارهای اون شهر هیچ شعاری ننوشته بود. خود به خود این دو حرکت و رفتار رو باهم مقایسه کردم. نه من بلکه همه اونایی که توی این دو روز مشترک بودن. خدایی شما اگر بی طرف بودید و میخواستید مذهب انتخاب کنید به کدوم یکی گرایش پیدا می&amp;zwnj;کردید؟ کی رفتارش به مسلمونی نزدیک&amp;zwnj;تر بود؟ این اتفاق کوچیکی بود اما گاهی یکسری نیازهای طبیعی و رفتارهای کوچیک میتونه اندازه وسعت آسمون تاثیر بذاره و حتی سرنوشت یک عده رو عوض کنه. از این دست رفتارها زیاد دیدم در چیزهای خیلی بزرگتر و عمیق تر.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من خودم ایرانی مسلمان و شیعه هستم اما یقین دارم این عناوین فقط یک کلمه و حرف نیستند و اینها یعنی فقط عمل... عمل با هر عنوانی و هر نسبتی... فقط عمل و رفتار...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شیعه بودن! مسلمان واقعی بودن! ایرانی بودن! همش مهمه اما مهمتر اینه که یک آدم با اخلاق باشیم. مهربون باشیم. با صفا و ساده باشیم. دیگران رو درک کنیم و به هم کمک کنیم. مثبت فکر کنیم و خوش&amp;zwnj;بین باشیم. تمیز و با ادب باشیم. اونوقت خود به خود یک مسلمان شیعه ایرانی اصیل خواهیم بود. اونوقت سرمون رو بلند نگه میداریم و میگیم: اینجا ایرانی هست که مردمش فرهنگ قدیمش رو روی چشم نگه داشتن و این&amp;zwnj;طور هر روز غنی&amp;zwnj;ترش میکنند!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یعنی میشه؟ امیدوارم&lt;img title="خیال باطل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/105.gif" alt="خیال باطل" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;پی نوشت: &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;آدمهای خوبی رو این روزها دیدم و باهاشون تقریبا آشنا شدم. البته اونا من رو شاید نشناسند چون هنوز نتونستم رویای قدیم بشم. شاید روزهای کمی دور آینده هم از برنامه هامون بنویسم هم از دوستهای جدید و خوبم. برای همشون چه اونایی که کمی شناختم چه نشناختم آرزوهای خوب دارم. آروزهای خیلی خوب&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/46</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/9404021/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-9404021</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 09:19:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یاد گرفتن بزرگترین تجربه‌های زندگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دیروز یه پیام ارسال کردم به دوستانم با این مضمون: &amp;laquo;اگر بخوای بزرگترین تجربه زندگیت رو به من یاد بدی، برام چی می&amp;zwnj;نویسی؟&amp;raquo; و جواب&amp;zwnj;های جالبی گرفتم. تجربه&amp;zwnj;های دوستای عزیزم رو عیناً این&amp;zwnj;جا میذارم و امیدوارم&amp;nbsp;شما هم&amp;nbsp;استفاده کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_olPw5K76.jpg" alt="" width="268" height="223" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;1- &amp;nbsp;دلم برات تنگ شده&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;بزرگترین تجربه زندگیم این بود که زود قضاوت نکنم. &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ل)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;2- خیلی فکر کردم. ازدواج، مادر شدن، اشتغال، تحصیل&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt; (ف.س)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;3- عزیزمی.. من تازه دو سالم شده تجربه ای از زندگی ندارم &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(م.ا)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;4- گذشت، اما خیلی سخته &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(س.ف)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;5- اگه به اندازه ظرفیت وجودی خودت به دیگران خوبی و محبت کنی هیچوقت پشیمون نمیشی و صبر پاداش بسیار بزرگی داره &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(م.پ)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;6- صبر- حسادت نورزیدن- دست و دلبازی &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ف.ت)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;7- قدر داشته ها رو بدونیم &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(م.س)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;8- نی نی دار شدن&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt; (ز.ض)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;9- من تجربه ای ندارم؛ ولی بهترین چیز مهربونی و گذشته و اینکه همیشه قبل از اینکه کاری کنی یا حرفی بزنی خودتو جای طرف مقابل بذاری &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ر.ق)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;10- سلام گلم در مقابل هر عصبانیت ساکت و صبور باشی همیشه برنده شما هستید برای من خیلی جواب داده &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(س.ف)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;11- اگر میخواهی دیگران نسبت به تو احساس خوبی داشته باشند باید اول خودت نسبت به خودت احساس خوبی داشته باشی. کلید ارتباط موثر &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ف.ر)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;12- داشتن لحظات خوش با پدر و مادر و خوبی به اونها رو هیچوقت فراموش نکن چون تنها چیزیه که جایگزین نداره و جبران پذیر نیست.&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt; (م.ف)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;13- با وضع اسفبار ترافیک و رانندگان ناشی ماشین نخری &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(م.ا)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;14-&amp;nbsp; صبور باش، فقط صبور &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ن.ش)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;15- هیچ وقت راکد نمونی و درس بخونی هرچی بیشتر بهتر و زمان برای هیچ کس صبر نمیکنه &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ف.ص)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;16- مرگ در یک قدمی ماست. قدر با هم بودنو بدونیم &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(م.ح)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;17- صبر، صبر، استعینو بالصبر و... . ارادتمند شما &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ا.ر)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;18- عاشق نشی&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt; (ل.م)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;19- زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت (شریعتی) &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(م.ص)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;20- به هرکس به اندازه لیاقتش محبت کن! &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(م.خ)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;21- صداقت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;22- زندگی باید کرد؛ گاه به یک گل سرخ؛ گاه با یک دل تنگ؛ گاهی باید رویید در پس این باران؛ گاه باید خندید بر غم بی پایان...&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt; (ل.ب)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;23- با دوستان مروت با دشمنان مدارا. &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ز.م)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;24- قدر زندگیتو بدونی و بهترین استفاده رو ببر. &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(س.ا)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;25- اینکه تو بدترین شرایط فقط خدا به دادت میرسه نه بنده خدا.&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt; (ن.ا)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;26- اندرز دوستان شنیدن نعمت است.&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt; (م.ج)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;27-به اندازه معرفت و ظرفیت طرف مقابلت خوب باش. وگرنه از خوب بودنت سوء استفاده میکنند.&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt; (ب.آ)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;28- زندگی &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(و.ف)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;29- اینکه هیچوقت عقب نشینی نکن. جرات روبرو شدن با مشکل خیلی مهمه &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ن.ا)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;30- دوستی نه حساب است که فراموش شود و نه چراغ است که خاموش شود&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;.(م.ص)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;31- راحت بگذر &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ن.خ)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;32- زندگی مثل جریانه آبه جلوشو که بگیری باز مسیره خودشو میره . آرام بگیر . تو چی یادم میدادی؟ &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ف.م)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;33- خدا بزرگه &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ن.ع)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;34- دوست خوب داشتن &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(س.ر)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;35- اینکه چطور بهترین انتخابت رو برای زندگی مشترک داشته باشی و چطور مادر خوبی باشی. خودت چی به من یاد میدادی؟&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt; (ا.غ)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;36- کاری که امروز باید انجام بدی به امید فردا رها نکن چه کوچک باشه و چه بزرگ&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;.(م.ص)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;37- ساده و زود باور نباش. &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ا.ا)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;38- گذشت کن تا خدا از جایی که فکرش را هم نمیکنی کمکت میکند. از بنده خدا چیزی نخواه که بعدها رسوایت میکند. به کسی دل مبند اگر مال دیگریست. سلام رویا جان ببخش عزیزم که خیلی دیر جواب دادم. بوس &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ف.م)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;39-صبر داشتن و طاقت آوردن موقع سختی ها &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(ن.ا)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;40- تعقل توکل همینطور تجربه یعنی رهرو خوشبختر شدن &lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;(خ.ح)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;41- سلام. امیدوارم خوب باشی عزیزم. من صبر را به عنوان بهترین تجربه مینوشتم&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;.(س.ص)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;42- همه چیز رو دوست داشته باش و لذت ببر اما به هیچ چیز دل نبند&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;.(ع.ا)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_OvBbnAvR.jpg" alt="" width="209" height="170" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;خب حالا شما بگید... بزرگترین تجربه زندگی شما چیه؟&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/45</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/9317356/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-9317356</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 17:16:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بعد از ظهر یک پنجشنبه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بعد از 20 بهمن دیروز اولین پنجشنبه ای بود که سرکار رفتم. کار زیاد بود و توی هفته نشد که انجام بشه. صبح خوبی هم بود تا نزدیک ظهرش با همکارم هرچی کار عقب مونده بود انجام دادیم و نزدیک ظهر سرمون خلوت شد. همکارم زودتر رفت و من تنها شدم و دلم خیلی گرفت. نه برای رفتن اون کلا این روزها همینطورم. خوبم و یکدفعه حالم عوض میشه مخصوصا پنجشنبه ها چون وقتی میرفتم خونه بابا بود و تنها روزی بود که می تونستیم دور هم ناهار بخوریم. خلاصه راه افتادم و مسیری رو پیاده رفتم و جای این که سعی کنم خودم رو آرام کنم تند تند فکرهای منفی کردم. دلتنگی شدید و درد یتیمی حسابی روی قلبم سنگینی می کرد. من غمگین با فکرهای منفی و یه عالمه بغض توی گلو تا برسم خونه این اتفاق ها واسم پیش اومد:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;1- توی راه یه آقا بهم تنه زد و جای معذرت خواهی گفت مگه کوری؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;2-&amp;nbsp; به محض ورود به ایستگاه مترو دیدم دارن پلیس مترو رو صدا میکنن و دو نفر در حد مرگ دارن هم رو میزنن و فحش میدن (از دعوا متنفرم)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;3- توی مترو که جمعیت زیاد بود فن هم خراب و هوای بد و نامطبوع&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;4- صدای مسج خوشحالم کرد وقتی باز کردم یکی از دوستانم که چند سال پیش مادرش رو از دست داده بود و همیشه با متن های امیدوار کننده دلداریم میداد این رو نوشته بود:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;غنچه، شوقی بشکوفا شدنش نیست دگر&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خاک کم آب شده مثل کویری تشنه&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;شادی از جای دگر مزرعه شیبی دارد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سیب هرسال&amp;nbsp; درین فصل شکوفا میشد &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;باغبان کرده فراموش که سیبی دارد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خب با این دیگه حسابی ناامید شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;5- وقتی پیاده شدم از پله برقی بالا برم. آخرین نفر بودم. یه خانواده افغانی جلوم بودن. تقریبا یه پیرزن و خانم جوون و یه بچه. پیرزن تعادلش رو از دست داد و اومدن به هم کمک کنن و هرسه روی من افتادن من پرت شدم روی پله ها. حالا پله خاموش نشده و من نه میتونم اونا رو از روی خودم بلند کنم و نه میتونم خودم بلند بشم. بالاخره از اون زیر خودمو نجات دادم و زنده رسیدم بالا! سرتا پام که خاکی بود و همه جام درد میکرد مخصوصا پای راستم. عده ای نگران ایستاده بودن که کمکمون کنند. خانمه که طوریش نبود برگشت با همون لهجه جالبش گفت: داغون شدی خانم؟ خنده ام گرفته بود میخواستم بگم: حسابی به لطف شما. ولی نه حرفی زدم و نه چیزی گفتم آروم حرکت کردم. تا بیرون رفتن از ایستگاه مترو خاکهای روی لباسم رو پاک کردم. تقریبا لنگون لنگون رسیدم به ایستگاه تاکسی و سوار شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;6- همه اینها رو تصور کنید در عرض یک ساعت واسه آدم پیش بیاد. بعد راننده تاکسی نه بذاره نه برداره یه آهنگی رو&amp;nbsp;روشن کنه&amp;nbsp;که به شدت یک خاطره مشترک با پدرت رو برات زنده کنه! با صدای خواننده که میخوند: "تو که لپات تپله بابت لپات بابات میمیره" بعد یادم افتاد واسه بابا چقدر با این آهنگ خودمو لوس میکردم و میرقصیدم، رفتم توی خاطرات.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نمیدونم از درد توی قلبم بود یا سوزش ساق پام که بی صدا و بی کنترل اشک میریختم. نگاهم بیرون بود و میدونستم کسی متوجه ام نیست اما تمام زیر چونه ام خیس شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خدایا امتحانهایی که میگیری خیلی سخته. گاهی دلم میخواد برگه ام رو بدم و برم اما یادم میاد مثل همیشه چشم امید مامان و آبجی ها به موفقیت منه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;باباجونم قانون علم رو به هم زدی. نبودنت وزن داره! تهی اما سنگین... خیلی سنگین&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #339966;"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت:&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;وقتی اومدم خونه حسابی درد داشتم. کمی تعریف کردم و خندیدیم. بعد سرخاک بابا رفتیم و حالم کلا بهتر شد. همش هم صدای زنه میاد گوشم که میگه: داغون شدی؟&amp;nbsp;با اینکه کل ساق پام و زانوم کبود شده&amp;nbsp;خنده ام میگیره. الان حالم خوبه و به خودم میگم: گر نکوبی شیشه غم را به سنگ&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هفت رنگش میشود هفتاد رنگ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زندگی همینه دیگه... باید صبر کرد... گرچه قبلا به نظرم قشنگ تر بود.. اما حالا نه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/44</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/9306915/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-9306915</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 18:33:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک خاطره</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;تا حالا دقت کردید که آدم گاهی یاد یه خاطراتی میوفته که نه خیلی اثربخش بودن توی زندگیش نه خیلی تلخ و نه خیلی شیرین. کلا یه چیز عادی بودن اما به یاد میان. شاید متفاوت بودن و عجیب بودنش یا شاید هم تکرار نشدنش. نمیدونم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بهرحال صبح پنجشنبه که چشمم رو باز کردم یه خاطره از سوم ابتداییم اومد توی ذهنم و تا الان همش یادمه و نمیدونم چرا.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من سال سوم ابتدایی که بودم معلمم اسمش خانم "فاطمه احمدی" بود. از اونجایی که اسم و فامیلش با مامانم یکی بود خیلی دوستش داشتم&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;. خونه&amp;zwnj;شون هم کوچه روبرویی ما&amp;nbsp;بود صبحها می&amp;zwnj;اومد دنبالم و با هم میرفتیم مدرسه.&amp;nbsp;بازم از اونجایی که من از اون بچه های&amp;nbsp;درسخونه&amp;nbsp;معلم&amp;zwnj;پسند و&amp;nbsp;مظلوم بودم&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt; منو مسئول خط&amp;zwnj; زدن مشق&amp;zwnj;های بچه&amp;zwnj;ها کرده بود&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;. منم با اون قد فسقلی و حس مسئولیتم هر روز صبح این کار رو به بهترین نحو انجام می&amp;zwnj;دادم&lt;img title="از خود راضی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/15.gif" alt="از خود راضی" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یه روز تکلیف مدرسه این بود که از یکی از درس&amp;zwnj;ها دوبار بنویسیم. خب من مثل هر روز مشغول خط زدن مشقها بودم که به میز یکی مونده به&amp;nbsp;آخر رسیدم. یکی از بچه&amp;zwnj;ها (صورتش رو یادمه اما هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد) این طوری دوبار نوشته بود: &amp;laquo;صبح صبح بهاری بهاری بود بود. و و هوا هوا خوب خوب بود بود.&amp;raquo; من خیلی تعجب&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt; کردم و واقعا نمیدونستم چیکار کنم&lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;. به معلممون گفتم اونم دعواش کرد&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt; و گفت باید دوباره دوبار بنویسه. خب اینطور نوشتن غیرمتعارف بود و من هم اون&amp;zwnj;وقتها همکاری با همکلاسی رو زیاد بلدم نبودم (آخه توی دبیرستان که نماینده کلاس بودم به جرم همکاری با بچه&amp;zwnj;ها 2نمره از انضباطم کم شد!)&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حالا دارم به این فکر میکنم واقعا اونطور نوشتن اشتباه بود؟ یا این&amp;zwnj;که بالاخره دوبار بود دیگه.&amp;nbsp;بهرحال&amp;nbsp;یک نوع ابتکار بود، نبود؟ آیا معلم باید دعواش می&amp;zwnj;کرد یا ازش قبول می&amp;zwnj;کرد؟ نمیدونم فقط این رو میدونم دو روزه یاد&amp;nbsp;دوران مدرسه&amp;nbsp;و اون خاطره افتادم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;امیدوارم اون معلم&amp;zwnj;ها، اون همکلاسی&amp;zwnj;ها و اون دوست&amp;zwnj;ها هرجا که هستن سالم و در پناه حق باشند و شاد زندگی کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یاد اون روزها بخیر...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یادش بخیر&lt;img title="خیال باطل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/105.gif" alt="خیال باطل" border="0" /&gt;...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/9232598/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-9232598</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Apr 2012 16:05:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مناجات / آغاز 91</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;سال 91 شروع شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;نمی خوام از این که چقدر امسال با پارسال فرق داشت بگم. این که بجای عطر سمنو، بوی حلوا پخش بود. این که با لباس مشکی و قرآن به دست جلوی عکس بابا نشسته بودیم و پر از دلهره و استرس بودیم. این که عمو و زن عمو و عموزاده ها بودن اما اونی که باید، نبود. این که چقدر سرگردون و پریشون&amp;nbsp;دنبال بابا می گشتیم. این که هفت سین بین ما: سردی و سادگی، سکوت، سایه غم، سرگردونی، سراسیمگی و سربزیری بود. این که سال که تحویل شد بهم نگاه کردیم و بغضمون ترکید، پس بابا کو؟ بابا کو؟؟؟؟ چرا نمیخنده و دست نمیزنه و زود نمیاد بوسمون کنه؟ چرا بهمون عیدی نمیده؟ و این که مثل هرسال برای شادی روح اموات قرآن بخونیم و بردن اسم پدر بینشون چقدر زجرآور... نمی خوام از این بگم که.......&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_eFTUMR3K.gif" alt="" width="371" height="55" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: x-small;"&gt;فصل بهار آغاز شد. فصل رویش. فصلی که به روایت یادآور قیامت هست از این جهت که زمین مرده به دست قدرت خداوند متعال زنده می شود. فصل حیات و زیبایی و رویش که به اذن پروردگار به پهنه هستی سایه انداخته.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;دیدن جوانه های سبز کوچک بر شاخه های خشک درختان زبان مرا به حمد و ستایش باز می کند: خدایا، خدای بخشنده &amp;nbsp;و مهربان تو را سپاس می گویم بر نعمتهای بی شماری که به من عطا فرمودی و ای خدای قادر و حکیم صبر خواهم کرد بر امتحانهایی که بر من روا می داری.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="color: #339966; font-size: x-small;"&gt;خدایا، خدای بزرگی که بر هرچیزی توانایی، در این آغاز و شروع آرزویم برای همگان و مخصوصا عزیزانم، صحت و عافیت، مکنت و عزت، شادی و شهامت، سربلندی و سعادت، عاقبت به خیری و معنویت است. قسم میدهم تو را به جلالت به آنها، اینها را ارزانی فرما.&amp;nbsp;آمین&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_6KL0nAVT.gif" alt="" width="371" height="55" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/42</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/9156653/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-9156653</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Mar 2012 17:53:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مناجات /  پایان 90</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خدایا تو میدانی که در تنهایی و دلتنگی ها فقط و فقط به تو امید دارم و از هیچکس بیم ندارم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خدایا تنهایی تمرینی برای تنهایی قیامت است اما در این دنیا چشم امید و توکلم برتوست چرا که تو رحمانی و رحیمی و میدانم در آن دنیا نیز بنده کوچکت را مینوازی به مرحمت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;خدایا روح &lt;strong&gt;تـو&lt;/strong&gt; در ما انسانهاست! و چقدر ناسپاسیم. گویی بر تو شک داریم. بر محبتت، بر قدرتت و بر حکمتت... پس وای بر انسان&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;از من چه خواسته ای؟ جز عبد و بنده بودن؟ آیا مگر جز اینم که&amp;nbsp; ناسپاسی کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/464434_CRnp0FRp.jpg" alt="" width="492" height="401" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;خدایا میخواهم اعتراف کنم اول بر عظمت تو و بعد بر ناتوانی خودم. بر بی صبری و بر ظلمی که بر خود میکنم. بعد میخواهم قول بدهم . قول بر این که تکرار نکنم خطاهایی که از من سر میزد زیرا نمیدانم با کدورت تو مهربان چه کنم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;میدانم میدانم اگر کسی که آزار داده ام مرا ببخشاید از شرم نافرمانی تو آب میشوم. شرم میکنم سر بلند کنم و صدایت کنم وقتی در برابر خواسته ات سر به زیر نینداخته ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;میدانم مینوازیم. میدانم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;میدانم اشکهایم را نادیده نمیگیری. میدانم مهربانی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یا عزیز و یا لطیف&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رحم کن بر من و بدان که هرچه باشم رهایت نمیکنم. رهایم مکن&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خدای قادری که رستاخیزی در طبیعت بپا کرده ای و بر زمین مرده جانی دوباره داده ای و رودهای خروشان را روان کرده ای و حیات بخشیدی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مرا دریاب . . .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به حرمت تمام روزها و شبها و لحظه هایی که بندگان مقربت ستایشت کردند&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مرا ببخشای به حرمت مادر که مقامش دادی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به حرمت پــدر ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و کمک کن در این راه سخت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کمک کن که اگر در این راه کمی لغزیدم دستم بگیری&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;که سرم پایین است و دستانم رو به تو به آسمان&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بگیرشان&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بگیرشان&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #008000;"&gt;خداوندا این حیات، رستاخیر و&amp;nbsp; زندگی را بر قلب و روح و روان من، عزیزان و دوستانم جاری گردان. آمین&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/41</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/9144317/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-9144317</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Mar 2012 14:13:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>و من آشفته از دردم...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مولایم علی فرمود: مومن کسی است که غم را در دلش پنهان و شادی را در چهره اش آشکار سازد. مومن نیستم اما همیشه سعی کردم به این جمله عمل کنم. من دفتر خاطرات دارم و از غمهای گاه و بیگاهم در اون مینویسم. توی ایمیلها و بعد هم&amp;nbsp;این وبلاگ از تجربه ها و گاهی یادواره و ادبیات مینوشتم. الان توانایی نوشتن از غمی که در دل دارم رو ندارم و قصد نوشتن ازش هم ندارم که در نوشتن نمی گنجد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خدایا من دوستان مهربانی دارم که مایه دلگرمی و مباهات من هستند. فرصت این که به تک تک محبتهای شما در نظرات جواب بدهم نیست و البته باز هم در کلمات جای نمیشه. فقط از شما ممنونم و برای همه شما دل شاد و آرام آرزو دارم و این که در کنار خانواده زندگی زیبایی داشته باشید. براتون دعا میکنم هر زمان... هر زمان... هر زمان که به یاد پدرم باشم که این یاد همیشگی و دائم است تا ابد...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;خداوندا دلم تنگ است / سراپایم پریشان است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;درون سینه ام فریاد و غوغایی نهفته، مشت می کوبد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;می فشارد بغض با دستان گلویم را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;و من آشفته از دردم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;و حیرانم..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;چه مظلومانه او را نزد خود خواندی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;شب میلاد پیغمبر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;چه معصومانه گفت لبیک!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;و من ماتم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;مبهوتم..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;باورش سخت است که من دیگر نخواهم دید نگاه پر ز مهرش را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;دگر در خواب خواهد گفت: بیا بابا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;دو دستش باز و من با خنده خود را لوس خواهم کرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;نازم را خریدار است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;او باباست...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;خداوندا من از مردن نمی ترسم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;اگر باور کنم نشنیدن صدای گرم و پاکی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;که با هر خنده ام می گفت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #0a8e1f;"&gt;&amp;laquo;قِه&amp;zwnj;ضات به کَفه&amp;zwnj;ی لَه عمرم کَچه باشه&amp;zwnj;گی باوکی&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: xx-small;"&gt;معنی جمله کردی ( آخر شعرم) که پدرم همیشه میگفت: &amp;laquo;درد و بلات به جونم دختر خوب بابا&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lifedream.persianblog.ir/post/40</link>
      <author>رویا صفرزاده</author>
      <comments>http://lifedream.persianblog.ir/comments/467962/8986793/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-467962.post-8986793</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Feb 2012 17:32:44 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
