چند روزی، چند دوست...

وقتی چشمم رو می‌بندم این صحنه‌ها جلوه‌گری میکنند: قرار ساعت 3 صبح... ماشین و آهنگ و دست و آواز... لبخندهای مهربان گاه وبی گاه مجید از شیطنت‌های ما... نماز خواندن توی طبیعت... پرسش در مورد پمپ بنزین بعدی برای دستشویی... پهن کردن زیرانداز... آشپزی در طبیعت به همراه مریم... هفت خبیث! ... نگفتن کلمه "من" ... خنده خنده خنده ... استپ هوا بازی کردن و دویدن... با لذت غذا خوردن پسرها... حجم غذاشون!!! ... نگاه‌های میترا و آواهااااااااای کودکانه... باز هم خنده‌ی بی‌امان... هندوانه و هلو و شلیل خوردن... ظرف شستن کنار حوضچه... صورت آرام سمیه... شیطنت پنهان اون سمیه... قابلمه پر از برنج خیس خورده و بوی مطبوعش بعد از ریختن آب برنج روی پام... چای دم کردن... حرص خوردن از دست وحید... جاده‌های بی‌بدیل رشته کوه زاگرس و جمله مریم از لهجه... بغض، گریه و اشک‌های من و همراهی مریم جونم... باز هم دست و رقص و شادی در ماشین.. جفت پاهای بیرون زده‌ی وحید از شیشه ماشین...  سر تکون دادن‌های شیرین زهرا موقع حرف زدن... طناب گره زدن‌های بی وقفه و خستگی ناپذیر حدیث... "سپاس" گفتن‌های مجید... سوال از مسیر پرسیدن مریم... حرف زدن و قصه گفتن علی کوچولو و البته بوسه‌های شیرینش..." آسمون ماه داره دریا ماهی‌هاشوووووو" خوندن‌های مجید... بادوم تازه... طرح میترا روی خاک.. شب و ستاره و سگ و تنهایی و من... شنا و سردی آب آبشار... رقص کردی... آهنگ کردی.. فضای کردی .. من و بابا... کباب بناب.. قیمه نثار قزوین.. جوک‌های مجید از گوشیش...قهقه‌های از ته دل حمید... سرتکون دادن‌های پر از معنی وحید... حساب کتابهای مجید... بازی مافیا ... دو تا سگ مهربون و لووووس کنار گوردخمه... صورت ذوق زده پسرهای شکمو از دیدن غذا... چادر علم کردن و جمع کردنش... سرمای مطبوع سحرها توی چادر... باز هم خنده خنده خنده... بحث سر ظرف شستن در شب آخر و بالاخره قرعه کشی... پرنده‌های زیبای تالاب و برگزاری کلاس پرنده‌شناسی در ماشین توسط مریم و مجید... غیب شدن‌های سمیه ها... قایق سواری در غار... همخوانی ترانه‌ها... گندم گل گندم ... صدای خوندن مریم... آهنگ‌هایی که پر از عشق بود... عکس تکی انداختن! ... تقلای و مقاومت حمید برای ننداختنش توی چشمه... سر به سر گذاشتن‌های زهرا و حمید.. جوک "حشره خسته نباشید" وحید... "رد بده و آفرین" گفتن‌های میترا... کش دادن و خوندن کلمه آخر ترانه‌های من و میترا... جا به جا کردن ماشین‌ها... محبت عمیق بین مریم و مجید... هندوانه و خربزه و طالبی... هزاران خاطره... پایان سفر و احساس‌های غریب من... احساس‌های غریب من ... احساس‌های غریب من...

/ 15 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اعظم

بفرما يكمي خوش گذروني بد نگذره يه وقت[متفکر]

سمیه کوچه باغ

عزیزم با خوندن دلنوشته ات تمام خاطرات زیبا ی سفر زنده شد.دورانی که جز جاده ایی در روبرو و خوش گذراندن دغدغه ایی نداشتیم .موفق باشی[لبخند]

دختر برفی

سلاام انگار یه سفر طبیعت گردی شاد داشتی خوش بحالت[پلک] ولی یه طوری نوشتی آدم سخت متوجه می شه[ابرو] "خیلی ماهی از نوشته هات حس میشه" این رو مامانم گفت[لبخند]

سميه

به به ميبينم كه سميه زياد شده سلام هميشه به گردش به خوشي به سفر بامزه نوشتي البته بامزه تر تعريف ميكنيشون

arash

inaei ke goftin delkhoshihaye sadeye zendegiyan dige.zendegiei ke kheili oghat kheili sakhte va inke baram jalebe ke yadetoon bood akhe khodam az in hafezeha nadaram moteasefane mamnoon az mohabatetoon movafagh bashid [گل][گل][گل]

سروش

ایول وبلاگ جالبی داری عجب گربه هاییداری همش مال خودته نمیفروشی

saman

ajab sabke jalebo khasi dari/ dos daram bishtar bahat ashna besham. TEL dar comente khososi[چشمک]

مريم

[منتظر]

ساراي

رويا با اين دست نوشتت همه رو بردي لب چشمه تشنه برگردوندي مطمئنم خيلي دوست دارن كل برنامه رو جزء به جزء براشون بنويسي قلمت درست و پايدار

مرضيه

روحش شاد