یه دنیا دلم گرفته

خدایا... تو بزرگی و برازنده بزرگی... من کوچیکم و بی‌ظرفیت

بگو غصه چی رو بخورم؟ روی زمین، توی دنیا کوچیک و محدود آدما... دلم برای کدوم بسوزه؟ برای طبیعتی که داره از بین میره؟ برای صحنه‌های ناراحت کننده آبشار بیشه که پر از آشغال بود؟ برای دریاچه ارومیه؟ برای رودها؟ رودخانه های کشور؟ برای جنگل‌های درحال تخریب؟ برای طبیعت شهری که داره همش تبدیل به آسفالت و سنگ میشه؟ به آلودگی خفقان‌آور شهرم؟

یا برای گونه‌های حیواناتی که دارن منقرض میشن؟ برای شکارهای بی‌رحمانه؟ برای پرنده‌هایی که توی تالاب‌های آلوده جون میدن؟ برای ماهی‌های مسموم؟ برای وضع اسفبار حیوونای باغ وحش؟ برای بچه گربه‌های توی گونی ریخته شده؟ برای حیوونهایی که توی سرما از گرسنگی میلرزن و همه ازشون متنفرن؟

یا برای بچه یتیم و بی‌سرپرستت؟ برای نگاه گنگ و مبهمشون؟ برای اون بچه هایی که پدر مادر خودخواه و بی‌شعور و بی‌رحمی که به خودشون رحم نکردند هیچ... حداقل بچه‌ای رو به وجود نمی‌اوردن که اینطور بدبخت باشه؟ اینطور پر از استرس و بیماریهای روحی باشه. برای اون "علی" که میشناختمش غصه بخورم که طبق قانون بهزیستی بعد از سن 18 سالگی به قول خودشون ترخیص شد و وقتی مادربزرگ و عمه‌اش راهش ندادند الان آواره خیابونها هست؟ برای علی زیاد گریه کردم و برای بقیه علی‌ها. قانون بی‌منطقی که به بچه ای که توی اجتماع نبوده. هیچ حرفه و کاری بلد نیست. هیچ سرپناهی نداره میگه برو... همین... فقط میگه برو... شنیدم علی برگشته و از مربی مرکز نگهداریش پرسیده: من کجا برم؟ حالا مردم! یکی به من علی و من جواب بده ...کجا بـــره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه همون بچگی بزرگشون نمی‌کردید و می‌مردن بهتر نیست؟

بهتره ادامه ندم. چون کنترل کلمات دست خودم نیست و البته پرده اشک هم نمیذاره مانیتور رو ببینم.

پی نوشت: یه اندوه غریبِ قشنگ و شخصی توی دلم بود... اندوه پررنگ‌تر شده... با همه نوشته‌های بالا اون اندوه... بغض شده...

برای من، زیبا و ارزشمنده که وجه اشتراک بین خودم و کوه دماوند پیدا کردم. هر دو یه آتش نهفته و سوزنده در بطن داریم اما خاموش ایستادیم. (جمعه با چند دوست جدید در برنامه جشن تیرگان و روز ملی دماوند شرکت کردم) تجربه خوبی بود.

/ 7 نظر / 11 بازدید
اعظم

[گریه][گریه] دوستم چقدر دنياي بدي شده

یکی که خیلی دوستت داره

من دلم قرصه!کسی غیراز توبامن نیست خیالت از زمین راحت،که حتی روز روشن نیست کسی اینجا نمیبینه، که دنیا زیر چشماته یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم خدایا وقت برگشتن ،یه کم با من مدارا کن شنیدم گرم آغوشت اگه میشه منم جا کن

[گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] [گریه] من متاسفم

نجلا

با این که همه این ناملایمات و غصه ها رو کم و بیش میدونم اما اینطور که تو از دلت نوشتی بیش از پیش حالم گرفته شده نمی دونم چطوری تاسفم رو بگم نمی دونم

گنجول

سلام رویایی. همون روز که همدیگرو دیدیم میخواستم در مورد این موضوع رو بهت بگم ولی چون از احساسات و دلت که غمین می شود از غم هر مسکینی خبر داشتم ترجیح دادم نگم که غصه نخوری.مرسی عزیزم.

مريم

روياجون! يه كمي به اين موضوعاتي كه نوشتي عميق‌تر نگاه‌كن. خب! مي‌بيني به جاي همه‌ي اين‌ها بايد غم آدم‌هاي نامهربون و بي‌مسئوليت رو بخوريم. همه‌ي اينا حاصل دست ما آدماست. آدم‌هاي خودخواه و بي‌فكر و بي‌مسئوليت. آدمي كه بطري آب يك و نيم ليتري پر رو با خودش تا آبشار مي‌بره ولي خاليش رو برنمي‌گردونه. آدمي كه يه گربه بي‌آزار و با لگد مي‌زنه كه از خودش و محلش دورش كنه. آدمي كه با بي‌رحمي به طبيعت و همه‌ي موجوداتش به خيالش كه داره راحت و با عشق زندگي مي‌كنه ولي نمي‌دونه كه اول و آخر داره به خودش بد مي‌كنه. حتا اون علي‌كوچولوها هم حاصل خودخواهيه پدر و مادريه كه بي‌توجه به آينده يه انسان اونو به اين دنيا ميارن و رهاش مي‌كنن. و نامهربوني ما كه اين چيز‌هارو مي‌بينم و بي‌تفاوت از كنارشون رد مي‌شيم. آره رويا جون يه غصه بخور اونم غصه آدم‌هاي بي‌فكر و بي‌مسئوليت به اميد روزي كه اين نازيبايي‌ها از ميون ما براي هميشه بره

مژگان احمدی

خدا نکنه دلت گرفته باشه عزیزم وبلاگ زیبایی داری مطالب قشنگتو خوندم ولذت بردم .پاینده باشی