ماجرای غافلگیری من.. تولد من2

خب بطور کلی من و خانواده‌ام برای تولدمون غافلگیر نمیشیم. یعنی کسی نمیتونه سورپرایزمون کنه. چرا؟ خب محاله تولد خودمون یا عزیزمون رو یادمون بره. کادوی تولد هم تا بچه بودیم نمیگفتیم چیه و غافلگیر میشدیم اما وقتی بزرگتر شدیم پیشنهاد میدادیم و وسایل مورد نیازی که دوست داشتیم برای هم میخریدیم. بنده هم که در بوق و کرنا میکنم و عالم رو خبردار که: من فلان روز تولدم هست. اتفاقا خیلی هم بهم میچسبه همه هم به آدم تبریک میگن و مزه میده. البته خوده روز تولدم دیگه خبر نمیدم و خانوم میشینم بهم تبریگ بگنمژه

- بچه‌ها شما برید و آبشار رو افتتاح کنید. این جمله مجید بود که به من و دخترها گفت. ما هم رفتیم. آبشار زیبا و بزرگ با آب سرد و کوبنده‌اش حالمون رو جا آورد. یکی دوتا عکس انداختیم و برگشتیم. بین راه برگشت مریم تازه داشت میومد سمت آبشار و ازم خواست باهاش برم. منم گفتم: باشه عزیزم بقیه برگردن من باز با تو میام سمت آبشار... کمی کنار آبشار موندیم و مشغول گپ و گفتگو (نکه حرفهامون با مریم تمومی نداره اصلا به هیچی شک نکردم) تا حسین اومد دنبالمون که عمو مجید میگه داره تاریک میشه بیایید دیگه...

با مریم قدم زنان رفتم. نزدیک رسیدن گفت چشمت رو ببیند و دستت رو بده به من. این کار رو کردم. توی دلم احساسی شکل گرفت که ذهنم پس میزد که نه بابا محاله... چشمم رو باز کردم. محال نبود. بچه ها ردیف نشسته بودن و نور رقصان شمع روی کیک توجهم رو جلب کرد. صدای تولدت مبارک بچه ها... همه چیز رو هم میدیم هم نمیدیدم. حس اینکه دوستانت دوستت دارند و براشون متفاوتی خیلی حس شیرینی هست و لذت بخش هست که مهم باشی برای اونایی که برات مهم هستند... کار کاره مریم و مجید بود.. اینقدر غافلگیر شده بودم که نمیدونستم چی بگم و یادم نیست چه عکس‌العملی نشون دادم. با بغض سعی می‌کردم لبخند بزنم... واقعا گاهی احساس توی کلام نمی‌گنجه و اگر حرفی بزنی خرابش میکنی

چیزی که بیشتر غافلگیرم کرد این بود که چندتا دیگه از دوستای خوبم که در این جشن شرکت داشتند و خواهرهای عزیزم با این‌که خودشون نبودن اما از همه چیز خبر داشتند. صورت کسی رو یادم نمیاد (البته تاریک هم بودا نیشخند) چه کیک خوشگلی! این رو چطوری آوردن کنار آبشار؟؟ (که بعد فهمیدم مجید خریده و آورده بود بالا .. سپاس مجیدچشمک) بادکنک‌ها و روبان و نوار و تزیینات! هدیه یه شال خوشگل که کار چاپ حاشیه‌اش با دستهای هنرمند میترای عزیز بود. یه طناب انفرادی که با دیدنش کلی ذوق کردم و برام کافی بود. خدایی بازم فکر کردم این کار مریم و مجید هست و چون روز تولدم بوده بقیه نقش مهمونها رو داشتن. اما بازم که کادوی اصلی رو آوردن و دونه دونه اسم کسایی که توی تهیه‌اش شرکت کردن بردن متعجب شدم. کسایی که دوستشون دارم! وسایل سنگنوردی ... بهترین کادو... هیجان من و بالاخره شمع‌ها فوت شد... کیک خوشمزه بریده و خورده شد.. من مونده بودم و یه دنیا حرف نزده.. احساس جمع شده توی قلبم... یه دنیا بهت و شعف.. حتی یک لحظه حضور بابا رو اونجا حس کردم. میدونستم شب جمعه است مثل همیشه  با منه .. مامان و مریم و فرشته هم بودن.. دور من همه عزیزانم بودن.. نمیدونم توی نظر اونا تونستم خودم رو کنترل کنم و طبیعی باشم یا نه اما واقعا طبیعی نبودم.. حال دیگه ای داشتم.

امسال به خانواده گفتم به من پول بدید برم صندل پیاده‌روی بخرم و همون کادوی من بشه. اونا هم قبول کردن. بعد شب تولدم با این که میدونستند من فردا برنامه میرم فقط تبریک گفتن و پولی ندادن! فردا صبح هم با بوس و تبریک و پیامهای تبریک راهیم کردند. توی دلم گفتم خب چون روز تولدم خونه نیستم میخوان وقتی برگردم بهم پول بدن که برم صندل بخرم... مریم هم صبح زنگ زد و تبریک گفت. به مجید توی ماشین خودم یادآوری کردم که خندید و گفت اِ گفتم امروز به یکی باید مسیج میدادما. با ذوق گفتم خب بدید من خوشحال میشم. گفت نه دیگه همین دیدمت کافیه! میترا هم همینطور.. بقیه بچه هایی که توی برنامه شرکت کرده بودند هم همینطور و به جون خودم تبریکشون برای من خوشحال کننده و کافی بود. اصلا فکر این برنامه رو یک هزارم درصد هم نداشتم.

مجید و مریم عزیز و مهربانم! شبی خاطره انگیز و خاطره ای شورانگیز برایم ساختید. لبخند بر لبان، چشمان، قلب و روحم نشاندید. لبخندتان جاودانه، زندگیتان عاشقانه باد تا ابد...

دوستان مهربانم، سرگردان پیدا کردن جمله‌ای هستم که احساس خوب و خاطره زیبایی که برایم ساختید را بیان کند. سرگردانیم را ببخشایید و قدردانیم را پذیرا باشید. خدایا من اینان را خالصانه دوست دارم، عاشقانه دوستشان بدار...

و اما بهترینهای من، کسانی که شادیهای من، شادی آنهاست..خواسته‌های من، خواسته‌ آنهاست... کسانی که لبخند من را میخواهند هرجا که باشم.. کسانی که میدانم چقدر دوست دارند در کنارشان باشم اما با هزار عشق و محبت مرا تشویق و راهی جایی میکنند که علاقه دارم. چون دوست داشتنم را دوست دارند. میلم را بر هر میل خود ترجیح میدهند. کسانی که بی‌خیال و آسوده فقط خواسته ام را بیان می کنم و آنها انجامش میدهند.. کسانی که حتی حاضرند به جایم نفس بکشند... مریم پاک زندگیم و فرشته‌ روشنایی من، هرجا که باشم و هر کار که انجام دهم... از گذشته تا آینده به پشت گرمی حمایت شماست... و همگی زنده‌ایم و زندگی می‌کنیم دلگرم از دعا و عشق ملکوتی مامان... از نگاه و توجه آسمانی بابا

پی نوشت: حالا که قضیه وبلاگی شد از بقیه همکارها و دوستای خوبم که بهم تبریک گفتند و هدیه دادند اما توی این برنامه‌ها نبودن هم تشکر میکنم و دوستشون دارم.

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

رويا! اين همه احساس!!!؟؟؟ من و مجيد و بقيه بچه‌ها فقط يه كوچولو از مهربوني خودتو برات ترسيم كرديم. فقط يه كوچولو. باوركن. مهربون‌تر از باروني رويا خيلي دوستت دارم [قلب]

نرگس

رویا جون چقدر زیبا و با احساس نوشتی .من از این همه احساست به وجد اومدم وخوشحال شدم از این که دوست خوبم خوشحال شده و بهش خوش گذشته[ماچ]

ما رو كه تحويل نميگيري خانم خانما

فاطمه

تولدت هزار بار مبارک با کلی تاخیر شرمنده [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][گل]

سمیه کوچه باغ

عزیزم درسته که خیلی از روز تولدت گذشته ولی منم به عنوان یکی از کوچکترین دوستانت تولدت را تبریک میگم. تنها خداست که میداند"بهترین"در زندگی تو چگونه معنا می شود من ان بهترین را برایت آرزو دارم.

مجید

رویای عزیز، خوشحالم که بخش کوچکی از شادمانیت را عهده دار بودم شاد باشی

ساراي

خيلي خوشگل نوشتي روياجونم درسته كه ما سعادت نداشتيم كه تو مراسم تولدت باشيم اما اينقدر قشنگ توصيف كردي موقع خوندن انگار ما هم اونجا پيشت بوديم اميدوارم تو زندگيت هميشه از اين سورپرايزهاي قشنگ و به ياد موندني يادشته باشي راستي دوستاي خوبي هم داري بايد واقعا قدرشون رو بدوني خيلي خوشحالم كه آدماي دور و برت اينقدر با احساس و مهربونن و بهترين روز زندگيت رو با تمام احساسشون باهات جشن مي گيرن آرزو ميكنم كه دوستات هميشه كنارت باشن و شريك زندگيت هم كسي باشه كه مملو از احساسات قشنگ باشه. خيلي دوســـــــــــــــتت دارم خيلي مباركه تولدت

كدبانوي خانه

به به رويا خانوم مبارك باشه تولدت و اميدوارم به همه آرزوهاي خوبت برسي به من سر بزن آپم

مرضيه

تولدت مبارك من هم هميشه زوط تولدم رو خيلي دوست دارم به خاطر خاطره هاي قشنگي كه دوستام واسم باقي مي ذازند

مرضيه

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت (بخشي از كتاب بابا لنگ دراز اثر جين وبستر) جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم. دوستدارتو : بابالنگ دراز