یادش بخیر...

پارسال نزدیک ماه مبارک رمضان بود که تازه وبلاگ راه انداخته بودم و مطلب "یادش بخیر" رو گذاشتم. یادش بخیر چقدر وقتی برای بابا خوندمش خوشش اومد و تشویقم کرد.

"یادش بخیرهای" شادی که روزهای شیرین و خاطرات قشنگ کودکی من، وقتی خانواده کوچکم کامل بود! امروز سحر... جای یکی خالی بود.. خیلی خالی بود .. توی سکوت سنگین سحر خوردیم و کسی به کسی نگاه نمی‌کرد و کافی بود توی چشم هم نگاه کنیم تا بغض توی گلومون بترکه.. تمام خاطرات شیرین قدیم و بخصوص پارسال زنده بود.

بعد از اذون یکیمون گفت: ختم قرآن امسال هدیه واسه بابا باشه دیگه!

خدا رو شکر بغض دردآور آزاد شد...

حالا امسال بازم میگم یادش بخیر ... یک یادش بخیر بزرگ...

یادش بخیر...

التماس دعا...

/ 0 نظر / 36 بازدید